مشاعره | مشاعره با اشعار فردوسی |

وگر چون ستاره شوی بر سپهر
ببری ز روی زمین پاک مهر

بخواهد هم از تو پدر کین من
چو بیند که خاکست بالین من

فردوسی

نگه دارد از دشمنان کشورش
به ابر اندر آرد سر و افسرش
 
شده تیره اندر سرای درنگ
میان کرده باریک و دل کرده تنگ
 
یکی دشنه بگرفت رستم به دست
که از تن ببرد سر خویش پست
 
تو تا زنده‌اي سوی نیکی گرای
مگر کام یابی به دیگر سرای
 
همان به کزین زشت‌کردار، دل
بشویم کنم چارهٔ دل‌گسل
 
رهانم ترا از غم و درد و رنج
بیابی پس از رنج خوبی و گنج
 
عقب
بالا پایین