امروز که در دست توام مرحمتی کن
فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
ای آن که به تقرير و بيان دم زنی از عشق
ما با تو نداريم سخن خير و سلامت
تا چه کند با رخ تو دود دل من
آینه دانی که تاب آه ندارد
امروز که در دست توام مرحمتی کن
فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
ای آن که به تقرير و بيان دم زنی از عشق
ما با تو نداريم سخن خير و سلامت
دارم اميد عاطفتی از جانب دوستتا چه کند با رخ تو دود دل من
آینه دانی که تاب آه ندارد
دارم اميد عاطفتی از جانب دوست
کردم جنايتی و اميدم به عفو اوست
دانم که بگذرد ز سر جرم من که او
گر چه پريوش است وليکن فرشته خوست
در دير مغان آمد يارم قدحی در دستتو را صبا و مرا آب دیده شد غماز
و گر نه عاشق و معشوق رازدارانند
در دير مغان آمد يارم قدحی در دست
مست از می و ميخواران از نرگس مستش مست
در نعل سمند او شکل مه نو پيدا
وز قد بلند او بالای صنوبر پست
لعلِ سیرابِ به خون تشنه، لب یار من است
وز پی دیدنِ او دادنِ جان، کار من است
من حاصل عمر خود ندارم جز غمتو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم
مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ
کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی
#حافظ