همگانی [ پاکت‌نامه کافه نویسندگانی‌ها ]

به نام آن‌که راز دل‌ها را می‌داند
آه، چه توان گفت از این دلِ تنگ و پریشان که در میان این همه شلوغی و هیاهوی روزگار، باز هوای تو را در سر دارد و یاد تو را در سینه می‌پرورد.
اما تو خود بهتر می‌دانی، ای مهربانِ جان…
که پیش از آنکه کلمه‌ای بر زبانم جاری شود، اندوه نهفته در دلم را درمی‌یابی؛ گویی دل تو با دل من هم‌نواست. تو غم‌های ناگفته‌ام را حس می‌کنی، شریک دردهایم می‌شوی و با سخنان دل‌آرامت، آشوب درونم را به سکون بدل می‌سازی.
از این روست که در میان همه آشفتگی‌های جهان، دل من به مهربانی تو دلگرم است و آرامش خویش را در همدلی تو می‌یابد.

@هیـــوآهیـــوآ عضو تأیید شده است.
 
  • فروزش عزیزم، @FOROZESHFOROZESH عضو تأیید شده است.
    تو در این مسیر، خیلی چیزها دیده‌ای و هنوز هم چیزهای تازه‌ای در انتظارت است. حرف‌های زیادی شنیده‌ای؛ تلخ، شیرین، درست و نادرست… و باز هم خواهی شنید. سختی‌های بسیاری را پشت سر گذاشته‌ای و بی‌تردید سختی‌های دیگری هم پیش رویت خواهد بود. این یعنی زنده‌ای، در حرکت هستی و هنوز در میدان زندگی می‌جنگی.
    اما وسط همه این رفت‌وآمدها، یک حقیقت همیشه باید کنار تو بماند: امید.
    امید تو را نگه ‌داشته، بالا کشیده و دوباره سر پا ایستاده‌ای. فروزشِ عزیزم، تو بلد شده‌ای از دل تاریکی هم روشنایی بسازی. پس هر قدم بعدی‌ات را با این باور بردار که آینده‌ات، با وجود همه سختی‌ها، هنوز می‌تواند زیبا باشد.
 
سلام به منِ خسته اما امیدوارم!
خسته نباشی سمانه جان!
چقدراین روزها قلبم دردگرفته
ازغصه سهمگین وطنم!
چقدردلم هوای کبوترای امامزاده رو کرده
امامزاده ای که سوخته با آتش حسادت وخشم فتنه گران
اما درون این سوختن
گلستان است
گلستانی ازعشق من ومردم شهرم که میسازیمت
من ازجنس اراده ام
دختری ازسلیمانی ها تاسلامی ها
ایستاده درکنارسه علمدارتاپیروزی میهن عزیزم
میسازیمت وطنم ای شکوه پابرجا
من ازنسل امیدهای آینده ایرانم

تاابدبرای ایرانم میدرخشم
 
به عزیزی..
دردی که اکنون من در دلم میشکم از تو هزاران هزاران بار دور باد. :)
حسود نیستم اما کاش فقط .. .. .. از آن من بود ..
 
آخرین ویرایش:
نفس زیبایم،

با رفتنت، جهان آرام‌تر نشد؛ فقط صدایش را گم کرد.
جای خالیت مثل چراغی خاموش وسط اتاق مانده که
نه می‌شود روشنش کرد و نه می‌شود نادیده‌اش گرفت.
می‌گفتند آدم‌ها می‌روند و زندگی ادامه دارد،
اما نگفتند گاهی با رفتن کسی، بخشی از زندگی هم می‌رود
و جای خالی‌اش
با درد و رنج
نفس می‌کشد.

دلتنگت آوین
 
با عرض سلام و نیکی!
شمارش لبخند‌هایم امروز به انگشت‌های یک دستم رسیده است، مچکرم که درد لبخندهایم را به یادم اوردی، به قول بچه...مادری کردن بهتون خوش نشسته، افسوس میخورم بابت زمانی که باید نامه هایت را می‌دیدم و امیدوار میشدم یکی از جنس مادر منتظرمه! شرمنده بابت اون چند دقیقه که می‌خواستم تا ابد چشم انتظارت بگذارم!

از، جناب حیات.
 
جانا
هر نفسم در هوای حضور تو می‌سوزاندم و هر لحظه، به انتظارت، ثانیه‌ها را به شمارش می‌نشینم. نمی‌دانم این انتظار بی‌وجدان ، تا کی ادامه خواهد یافت و چشمانم تا کی در افق نیامدنت خیره خواهد ماند. دلتنگی‌ام چون دریایی بی‌کران است که ساحل آرامش را گم کرده است.

این ثانیه‌های طاقت‌فرسا را با کلامی به پایان برسان.

منتظرت،
[آوین]
 
نمی‌دانم برای که؟!
شاید برای منِ آینده‌ام:
فقط یادت بماند این روزها‌...
هرچه که بود، قشنگ بود.
و هرچه که نبود...
گذشت.
 
بالاخره حق به حق‌دار می‌رسه رفیق.
بالاخره همه می‌فهمن چه کلاه گنده‌ای سرشون گذاشتی و به خیال خودت زرنگی کردی 7np5_laie_100
و بالاخره کارما بد می‌ذاره تو کاسه‌ت:)
 
به جان جان من
این بهانه که در جانم خانه کرده، آرام و قرارم را ربوده است. همان که شب‌ها خواب را از چشمانم می‌دزدد و روزها، مرا در میان انبوه آدم‌ها، پی حضور تو می‌گرداند. همان صبری که بر لبانم سکوت می‌نهد تا از نبودنت گله نکنم.
اما
آتشفشان دل، دیگر تاب ندارد. می‌ترسم، جان من، می‌ترسم وقتی بیایی که دیگر نباشم. می‌ترسم آنقدر در غیابت گم شوم که حتی عطر نفسهایت هم پیدایم نکنند. بیا، پیش از آنکه هیچ جا نیابی‌ام.

همیشه در انتظارت
آوین
 
عقب
بالا پایین