سطر ماندگار شمارهی 10
🌿
"در جهت صاف کردن صدایش سرفۀ کوتاهی میکند و پس از آن با لحن آرامی میگوید:« من بیهوش بودم، نمیدونم.»
سروان متفکر سر تکان میدهد و میگوید:« خیلیخب. گزارشی که به دستم رسیده برای دیشبه، فکر کردم چیز مشکوکی دیده باشین.»
برای بار آخر نامحسوس هر سهنفر را میکاوَد و با تکان دادن دستش به معنای خداحافظی اُتاق را ترک میکند."
سروان متفکر سر تکان میدهد و میگوید:« خیلیخب. گزارشی که به دستم رسیده برای دیشبه، فکر کردم چیز مشکوکی دیده باشین.»
برای بار آخر نامحسوس هر سهنفر را میکاوَد و با تکان دادن دستش به معنای خداحافظی اُتاق را ترک میکند."
🌿
اثری از نویسنده انجمن @BHROO
لینک اثر: https://forum.cafewriters.xyz/threads/46299/
لینک اثر: https://forum.cafewriters.xyz/threads/46299/