اختصاصی صندوقچه AMINKHAN

برای آمدن تو ، زمان خوب تری هست
بغیر دست و دلم، میزبان خوب تری هست

کجا پرنده دل تو به کوچ می رود از من!
بجز کنار من آیا مکان خوب تری هست

تویی که پشت مرا بی رمق به خاک کشیدی
بجز غم تو در این گود ، قهرمان خوب تری هست

در این مواجهه غیر از سکوت جان به لب از من
زمان پر زدنت، گفتمان خوب تری هست

برای ماه کشیدن به پنجه سار پلنگت
بجز جنازه ی من نردبان خوب تری هست

هزار فلسفه بافی نداد پاسخ دل را
دل است و دشنه از این چیدمان خوب تری هست

برای کشتی دل به سفر سپرده بغیر از
هوای عاشقی ات ،بادبان خوب تری هست

به نام عشق که می پرسد از نگاه ِمن و تو
بغیر مشق ِجنون ،امتحان خوب تری هست

غمت در آینه تکثیر عشق و خون و جنون است
در این مقوله مگر ترجمان خوب تری هست

به گوش مرده از ایمان نخوان به روز مکافات
بغیر نام تو آیا تکان خوب تری هست

سوال می کنم از تو دراین زمانه دلگیر
بغیر حال و هوایت جهان خوب تری هست

یکی ست رنگ نگاه به خون نشسته پرنده
که گفته است به تو آسمان خوب تری هست

بمان که از تو بخوانم گمان مبر که بغیر از

دل شکسته ی من روضه خوان خوب تری هست
 
حیف که آدمی ...
تنها وقتی آن چین و چروک‌های ترسناک...
سرزمین نازک پوستش را تسخیر می‌کند ...
و وقتی شتر مرگ به خانه‌اش نزدیک می‌شود ...
تازه می‌فهمد که باید ببیند...
باید بیشتر ببیند...
بیشتر نفس بکشد...
بیشتر راه برود...
بیشتر زندگی کند...
بیشتر عشق بورزد ...
و شاید این تقدیر آدمی است که دیر بفهمد...

آن‌هم خیلی دیر ...
 
لبخند های شب را پاشویه کرده ام!
سپیده بسته ام به پیشانی ام...
کمی آنطرف تر...
صبح با چشم های تو ...
به سمت خانه سرازیر می شود!
صدای ریزش آفتاب را ...
در رگ هایم می شنوم...
تو امّا...
نزد عشق بمان!
عطر بوسه هایت بر لبانم...

حل خواهد شد...
 
به تمام آدم های اطرافتان ...
زمان دهيد تا خودشان انتخابتان کنند...
وجودتان را به کسی یادآور نشويد...
که ای فلانی من هم اینجا نشسته ام ...
تایم های بودو نبودت را می شُمارم...
بگذاريد خودشان بفهمند،...
یادشان بیایدکه در آنسوی مشغله هایشان...
کسی شبیه شما ...
با صبوری تمام چشم انتظارشان است...
چشم انتظار یک روزبخیر،يک سلام!
آدم ها را به اجبار کنار خودتان حفظ نکنید...
خودشان اگر بخواهند ...

سراغتان را می گیرند و اولویتشان می شوید!
 
دل فرو می‌ریزد و تنها تماشا می‌کنم
مثلِ سربازی سقوطِ آخرین دروازه را
 
به فکر زینتِ‌باطن کسی نمی‌افتد
مدارِ مردم عالم به ظاهرآرایی‌ست
 
من داستان آن گلِ سرخم که عاقبت
دل‌سوزیِ نسيم سرش را به باد داد…
 
همین دلی که پر است از شکایت و گله دارد
برای از تو شنیدن، هنوز حوصله دارد...
 
هیچ دلی بی بهانه نمی تپد ؛
نمی دانم
بهانه ها دلگیرند

یا دلها بهانه گیرند...
 
مکان ها هیچ ارزشی ندارند
وقتی که از وجود کسانی
که دوستشان داریم خالی اند...
 
عقب
بالا پایین