اختصاصی صندوقچه AMINKHAN

به همين سادگى...
هر شب...
از كسى كه دوستش داريم...
دورتر مى شويم،
همان لحظه كه با خودمان مى گوييم؛
بگذار امشب هم پيامى نفرستم
تا ببينم
كِى خودش آنقدر دلتنگ ميشود...

تا از من خبرى بگيرد...
 
دوست داشتنت ...
"نسکافه ای بود "
که یک بار آن را نوشیدم ...
و حالا سالهاست ...

خوابم نمی برد ...!
 
از زیر پرتقال ها که رد می شدی نگاهت کردم ..
انگار هرکدام خودشان را می کشیدند...
به شاخه های خشک...
و پوستشان را خراش می دادند ...
که عطرشان به مشامت برسد ...
و تو از خوشحالی چشم هایت را ببندی...
بعد نَخل ها سر خم می کردند ...
که آفتاب روی آرامشت نتابد ...
و باران هلالِ صورتت را تَر نکند....
آنوقت شبنم ها می آمدند ...
و سنجاقک ها بال می زدند...
و من که دورتر ایستاده بودم ...
زندگی را می دیدم ...

که فقط همان چندلحظه به جریان افتاده بود...
 
بوسه ،
آناتومیِ آدم را به هم می‌ریزد ...
تو را که می‌بوسم ،
من بال دَر می‌آورم...

مردم شاخ !
 
تو همیشه وقتی سوار اوتوبوس بودی
و یا داشتی از خیابون رد می شدی...
یه نفر تورو دیده و جذبت شده ...
ولی تو نمی دونی !
همین الانم چند نفری هستن ...
که دارن بهت فکر می کنن...
چون این قانون دنیاست...
بعضی وقتا نشستی یه جا ...
و برای خودت داری فکر می کنی...
یه چشم اون اطرافه...
که داره نگات میکنه و تو حواست نیست
اون چشم از دید نفر دومه ...
و اون نفر دوم حقیقی ترین تصور رو ازت داره ...
و باید بدونی که تو دلش ...
خیلی ازت تعریف می کنه...
تو نمی دونی وقتی یه نفر ...
استوری اینستاگرامت ...
و یا عکس پستت رو نگاه می کنه ...
و یا وقتی تو بیرون می بینت ...
چی پیش خودش میگه...
نمی دونی که تو دلش شاید بخواد....
برای یه لحظه ...
فقط یک لحظه نگاهش کنی....
لبخند بزن...
همین الان که این متن رو داری می خونی...
تو دل یک یا چند نفر هستی ...
و نمی دونی!
همیشه یک نفر عاشقته...
همیشه ....
یه عشق پنهان ...
این قانون دنیاست

یادت نره هیچ وقت...
 
خود را وبالِ گردنِ مردم نکرده‌ایم
ترجیح می‌دهیم تقاضایمان کنند...
 
بی‌لشگریم، حوصله‌ی شرح قصه نیست
فرمانبریم، حوصله‌ی شرح قصه نیست

با پرچم سفید به پیکار می‌رویم
ما کمتریم، حوصله‌ی شرح قصه نیست

فریاد می‌زنند ببینید و بشنوید
کور و کریم، حوصله‌ی شرح قصه نیست

تکرار نقش کهنه‌ی خود در لباس نو
بازیگریم، حوصله‌ی شرح قصه نیست

آیینه‌ها به دیدن هم خو گرفته‌اند
یکدیگریم، حوصله‌ی شرح قصه نیست

همچون انار خون دل از خویش می‌خوریم
غم‌پروریم، حوصله‌ی شرح قصه نیست

آیا به راز گوشه‌ی چشم سیاه دوست

پی می‌بریم؟ حوصله‌ی شرح قصه نیست
 
کالثلج الاول انت
‏تسعدنی دون ان تشعر.

‏مانند اولین برفی

‏بی‌آن‌که بدانی، خوش‌حالم می‌کنی...
 
یه جا خوندم نوشته بود:
« خوب بودن با آدمای اطرافت
مثل دروازه‌بان بودنه؛
مهم نیست چند تا توپ رو گرفتی،
آدما همیشه فقط همون
یک گلی که خوردی رو به خاطر میارن!! »
پس زیاد تلاش نکن

که تو دید بقیه خوب به‌نظر بیای...
 
«ای خاک،
دهانت را آهسته‌تر باز کن؛
ستاره‌ای را بلعیده‌ای
که هنوز در قلبِ یک نفر

نور می‌ریزد..»
 
عقب
بالا پایین