سکوت لجباز ترین حس دنیاست … هر چه برایش توضیح دهی,
بیشتر پاهایش را به فرش دلت میکوبد …
گریه میکند
بهانه میگیرد
نق میزند
خسته میشود
و خوابش میبرد
امان از لحظه ای که بیدار شود
داغ دلش تازه تر میشود
بیچاره لب هایی که به سکوت مهر و موم شده...
ادوارد: میدونی فرقِ بینِ درد و رنج چیه؟ آنا: چه فرقی میکنه وقتی دوتاشون بدن!
ادوارد: وقتایی که باهات حرف میزنم
و حواست پیش یکی دیگهس!
این میشه رنج...
آنا: خب درد چیه اونوقت...؟
ادوارد: که با این حال، باز دوستت دارم...!
از سرزمینی میآمد که مردمانش
دوستت دارم را
با دوست داشتنیترین لهجهها میگفتند
و دلی اگر میلرزید
یا کنارِ عشق بود
یا به راهِ عشق
و هر بار که دلش میشکست
ریسه میرفت
میخندید
بوسهای میداد
و میگفت
عاشقان چنین اند
بی رحمانه میسوزند
بی رحمانه تر میسازند
الهی! هیچ دری را به حال خود وا مگذار
و آبروی هیچ پرده ای را به دست باد مسپار
وگرنه پنچره ها دق می کنند
از داغ دختری که هر شب
در بستر یک دریا می خوابد.
خدایا!
هرگز کسی را برای گریستن
محتاج چشمان همسایهاش نکن
دوچشم زخمی همیشه گریان
لابهلای روسری مادران
نازل کن برای روزهای مبادا
پروردگارا!
به حق این ماه و برکه
مسیر مهاجرت مرغابی ها را
به نور مهتاب روشن کن و
غریزه ی ماهی آزاد را
مستدام بدار تا ابد
خدای من!
باد را از چمنزار
گرده را از گل
لقاح را از زنبور
و عشق را از آدمی باز پس نگیر
خدای ما!
فکر گلوله که به سرمان میزند
تیر می کشند قلبها
سرها را با قلبها مهربانتر کن
و سرگرممان نکن جز به مهربانی
آفریدگارا!
کلمه را رفتاری نو بیاموز
نسل آهو را با چاقو
مرد را با درد
و زن را با تن
از قافیهها ریشهکن بگردان و
بر عمر کلمات هم خانواده بیافزا
خداوندا!
سوزنبانان و زندانبانان و نگهبانان را
بانیان ملاقات و بوسه قرار بده
و به مرزبانان
آوازی مشترک عطا بفرما
خدایا!
مگذار گران تمام شود این شعر
پس به انبار غلات
گندم ارزانی فرما
و ضمانت چاقوها را
فقط در آشپزخانهها بپذیر.
ای دعای درخت زردآلو وقتی شاخهاش شکسته بود... ای عطر خوش زعفران در بازارچه های قدیمی مسقف
ای غم همه ی آدم ها که مسافر مشهد می شوند،
و حاجات بزرگ را در کوپه های کوچک قطار جا میدهند...
ای خاطره های معطر
که موهبت سادگی و رنج ما هستید...
اینها همه اشکال دیگر علاقه است !
درخت زردآلو
وقتی خیالِ تو پر از شکوفه شود
آیا من هم رستگار می شوم؟
من گریستن و بخشیدن را از یاد نبردم
از یاد نبردم
که خرده های خاطره
مثل رگه های طلا
در میان سنگها با ارزش است...
از یاد بردن کار سادهای نیست !
هیچ شالیکاری
عطر برنج را فراموش نمیکند...
من تماشا را از یاد نبردم
و رنگ صدایت را با ابرهای دیگر اشتباه نگرفتم
بهخودم گفتم :
باران
تعلیم مدام گریستن است...