در راه برگشت انگار هرچیز آشنا، ناآشنا شده بود. دیوار خانهی پیرمرد همسایه با آن پیچک خشک، صدای پیرزن فالفروشِ ته کوچه، مغازهی بستهی نانوایی. همه همانهایی بودند که همیشه بودند. اما من دیگر همان نبودم. پاهایم میرفتند ولی انگار ذهنم عقب مانده بود. در همان مغازه و جلوی همان مانکن پیراهن آبیرنگ بهتن. کاش میشد بپرسم:
- اگر خودم را بپوشم، کسی هنوز من را میبیند؟
در خانه را که بستم، صدای مادرم را از فاصله ی دور شنیدم. بلند بلند با تلفن حرف میزد:
- نمیدانم چرا اینطوری(اینطوری) است. مدام بیشتر بیادبتر میشد، خودم او میبرم پیش مشاور. یک بارهم به پدرش گفتم، گفت حساس نباش. آخر این هم شد رفتار؟! این دختر دانشگاه میرود ، بچهمهدکودک که نیست.
ایستادم پشت دیوار پذیرایی و نفسم را حبس کردم:
- نه، هنوز چیزی نگفتهام. ولی هفتهی بعد که پسر خانومجان میآید، باید کمی سنگینتر رفتار کند دیگر. آبرویمان (آبرویمان) میرود. هرچه باشد یک دختر داریم، باید بدانیم چطور معرفیاش کنیم. اگر بشود که همان شب بله را بگیرند، دیگر خیالم راحت میشود.
صدا قطع شد. شاید تلفن را گذاشت و یا شاید هم من دیگر نمیشنیدم. نمیدانم. فقط فهمیدم چرا امروز نمیخواستم دانشگاه بروم. چرا از لباس سادهی آن مانکن دلم گرفت. چرا باران برایم پناه بود. داخل پذیرایی شدم و سلام کردم. مادرم توی آشپزخانه بود. درحالی که نگاهم نمیکرد جوابم را داد. من هم به اتاق رفتم و در را آهسته بستم.اما توی ذهنم، چیزی با صدای بلند ترک خورد. دفترم را باز کردم. با همان خودکار آبی، نوشتم:
- گاهی آدم باید از خانهای که روی سرش ساختهاند، برود. نه برای لجبازی. بلکه برای نفس کشیدن.
و زیرش یک نقاشی ساده کشیدم. دختری با یک کولهی کوچک، پشت به دوربین، در دل یک کوچهی باریک و زیرش، باد!
——
صبح با صدای ظرفها بیدار شدم. نه از خواب، از دنیای دیگری. جایی که شب در آن بودم، شبیه آغو*ش یک مادربزرگ بود که بوی گل محمدی میداد و هیچچیز نمیپرسید. فقط نگاه میکرد و میفهمید. چشم که باز کردم، هوا هنوز خاکستری بود. مادرم سرِ سفره همراه پدرم نشسته بود. سفره ساده بود، نان و پنیر و چای. اما انگار چیزی کم داشت. چیزی که دیده نمیشد. شاید ما. شاید خودِ من. بیصدا نشستم کنارشان. کمی بعد پدر گفت:
- فردا شب آن خانواده میآیند دیگر، نه؟
مادرم گفت:
- بله. میخواهم یک غذای خوب درست کنم. روجا، کمکم میکنی؟
گفتم:
- مهمانی داریم؟
پدر لبخند زد:
- قرار است یک آشنایی ساده باشد. یک گفتوگو، فقط آشنایی است.
و چایاش را سر کشید، انگار واقعاً چیزی ساده بود. من نیز چیزی نگفتم، فقط لقمه را گذاشتم گوشهی بشقاب و بلند شدم. مادرم گفت:
- کجا؟هنوز چیزی نخورده رفتی؟
گفتم:
- ممنون، سیرم.
دروغ بود. اما فقط معدهام گرسنه بود، نه من. رفتم توی اتاق و در را نبستم. شاید دلم میخواست کسی بیاید و چیزی بپرسد. ولی هیچکس (هیچکس) نیامد. نشستم پای پنجره. باد به آرامی پرده را تکان میداد. گوشیام را برداشتم و رفتم سراغ عکسها. نگاهم به یک عکس کمی قدیمی خورد. من و دوستم «ساحل»، وقتی شانزده سالم بود. ساحل دستم را گرفته بود و باهم میخندیدیم. کنارمان روی دیوار نوشته بود:
- هرکس خودش نباشد، خفه میشود.
که ساحل با خودکار نوشته بود. مدرسه که تمام شد، پاکش کردند. همانجا در دفترم نوشتم:
- فردا شب، مهمانها میآیند. من باید زودتر از آنها برم. چون اینجا قرار نیست کسی بیاید دنبالِ من.
و برای اولینبار، به فرار فکر نکردم، بلکه به رفتن فکر کردم. رفتن، مثل کسی که به دیدنِ خودش میرود...
ظهر از راه رسیده بود. صدای مادرم میآمد که داشت یخچال را مرتب میکرد. من توی انباری دنبال کتاب دانشگاهم میگشتم که یک جعبهی مقوایی پایین افتاد. آنرا که باز کردم، بوی خاک گرفتهی کاغذهای قدیمی بالا زد. توی جعبه، عروسک شکستهی قدیمی بود، یک جوراب تنها و یک دفتر نقاشی سبز که آنرا شناختم. دفتر کلاس سومم بود. همانکه پشتش با ماژیک نوشته بودم: دنیای من... نه با دال بزرگ و نه با نظم. بلکه کودکانه و شلخته، ولی صادق. صفحهها را ورق زدم. نقاشی گربهی آبی. خانهای با درختی که انگار ستارهها را چیده. و بعد، توی صفحهی وسط نقاشی خودم بود. من، اما نه با مانتو و مقنعه و نه با ل*بهای بسته. من بودم با یک پیراهن بلند، موهای باز، دستهای رها، وسط یک دشت و زیرش نوشته بودم:
- وقتی بزرگ شدم، میروم آنجا که خودم هستم.
اشکهایم بیاجازه آمد. نه چون غم داشتم. چون انگار کودکِدرونم از سالها پیش این لحظه را دیده بود. انگار آن روجای کوچک، دستم را گرفته بود و داشت میگفت:
- بیا برویم، دیگر وقتش است.
همانجا و تصمیم گرفته شد، بیهیاهو و بیتردید.
——
همه خوابیده بودند. مادر با صدای ریز رادیو خوابش برده بود و پدر توی پذیرایی بود. نیمهخاموش با چشمهای بستهی سنگین.
خانه ساکت بود، ولی درون من پر از هیاهو بود. به جای چمدان فقط کولهی سبزم را برداشتم، همان که برای مسافرتها میبردم. بازش کردم و به آن فضای کوچک نگاه کردم. باید انتخاب میکردم. چهچیزهایی با من بیایند و چهچیزهایی بمانند... دو دست لباس ساده. دستبند سبز نازکی که یکبار ساحل برام بافته بود. خودکار آبی. دفتر یادداشت کوچیکم و دفتر نقاشی سبز. نه بهخاطر کودکانه بودنش، بلکه چون یادم میانداخت:
- قبلاً بلد بودم خودم باشم. فقط فراموش کرده بودم.
و کارت عابر بانک، که رمزش یادم نیست اما مهم نبود. مهم، رفتن بود. گوشی را برداشتم و به ساحال پیام دادم:
- فقط اگه هنوز آن دختر کوچک که منرا توی باران ب*غل کرد، درون تو زنده است، یک شب جا میخواهم.
جوابی نیامد. اما گوشی را توی کولهام گذاشتم. به ساحل و به خودم اعتماد کردم. آخرش، یک عکس از اتاقم انداختم. همهچیز مثل همیشه مرتب بود، اما من دیگر مثل همیشه نبودم. کوله را انداختم پشتم و آهسته در را باز کردم با قدمهایی بیصدا و قلبی که تند میتپید. از در بیرون زدم. کوچه تاریک بود. اما من، روشنتر از همیشه...