مرگ ماه شروع دختری بی گناه

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع :)MAHAK
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
[پرده نهم: انعکاس در آب‌های ساکن]

آب‌های ساکن، آینه‌دار اندوه او بودند
تصویر دختری که از زمان‌ها می‌آمودند.
هر قطره، داستانی از ماهِ اسیر در خود داشت
هر موج، زمزمه‌ای از دردِ رها نشدن بر لب داشت.
او به عمق خیره بود، شاید آن‌جا تهِ شب بود
جایی که دیگر نه سردی بود و نه مرگِ تب بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
[پرده دهم : آرزوی اشتراکِ ظلمت]

دخترک دیگر تحملِ جدایی را نداشت
نه فرار، نه جنگ، تنها یک خواهش غریب در دل داشت
«ای ماهِ من! ای روحِ یخ‌زدهٔ در بند!
بگذار من نیز، در ظلمتِ تو شریک شوم.
این نورِ ضعیفِ انسانی، دردم را دوچندان کرد
بگذار با سیاهیِ تو، به آرامشی جاودان برسم.»
او دیگر به دنبال نور نبود، به دنبال عمق شب بود
جایی که اتصال واقعی آن‌ها ممکن می‌شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
[پرده یازدهم: کلبه‌ای در پرتگاه]

کلبهٔ کوچکِ روی لبه، دیگر پناهگاه نبود
بلکه سکوی پرتابی بود به سوی یک رهایی مطلق.
درختِ سوخته، شاهدِ سکوتِ مشترکِ آن‌ها بود؛
نشانه‌ای از این حقیقت که روشناییِ پیشین، نابود شده است.
دختر به سوی پرتگاه رفت، قدم‌هایش نه از ترس، که از اطمینان سنگین بود
اطمینان از اینکه هر دو در یک لحظه، خواهند شکست.
او نگاهی به آسمان انداخت، گویی ماه را دید
در پشتِ ابرهای تیره، با چشمانی که برای آخرین بار او را بوسید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
[پرده دوازدهم: تمنای ماه برای رهایی]

ماه از میان حبس، بانگ یخی سر داد
«دخترم! رنجِ تو، هستیِ مرا فرسود و از پا درآورد.
دیگر بس است این جدایی، این عذابِ ناتمام
بیا و با هم در این سیاهی شویم تمام.»
ماه نیز از زنجیرهای ستاره‌ای خسته بود
می‌خواست با این دختر، پیوندِ ابدی را بسته بود.
نفرین آغاز با اتحاد این دو روح، باید شکسته می‌شد
حتی اگر شکستن، به معنای محو شدن در شب می‌شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
[پرده سیزدهم: پیمان سقوط]

سقوط باید مشترک می‌بود، یگانه راهِ نجات
تا هیچ‌کدام تنها نمانند در این وداعِ سخت و آه.
دختر ایستاد بر لبِ صخره، دست‌هایش را گشود
و ماه نیز، از آن سیاه‌چالهٔ لعنتی، خود را گشود.
نه پرواز، نه سقوط، بلکه یک ذوب شدن همزمان
روحی که با روح آسمانی‌اش، می‌یابد پایان جهان را.
دختر به سوی تاریکی زیر پرتگاه قدمی زد
و ماه، از مدارِ غم، برای همیشه کنده شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
[پرده چهاردهم : آخرین قدم به سوی خلاء]

به سوی پرتگاه قدم برمی‌دارد، آرام و استوار
دیگر نه ترسی هست و نه امیدی به روزگار.
او می‌رود تا خود را به عمقِ سیاهی بسپارد
تا شاید در آنجا، ماهِ اسیر را دوباره یابد.
نفرین شکسته می‌شود، نه با نور، که با اتحادِ دو سیاهی
تولد یک آرامش نهایی در انتهای راهی.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
[پرده پانزدهم : وحدت در اعماق]

و آن دو در هم پیچیدند، دختر و معشوق شب
در آغوش عمیق‌ترین و سردترین ژرفای آب.
نوری دیگر نبود، زنجیری نبود، ترسی نبود
تنها دو روحِ خسته که به هم رسیدند و فروریختند.
ماه، از شکل زندانی‌اش رها شد و دختر را در خود برد
نفرین شکسته شد، چون دیگر چیزی برای از دست دادن نماند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
[پرده شانزدهم: سکوتِ پس از اتحاد]

آسمان دیگر ماه را پس نگرفت
زمین نیز دختر را پس نداد.
آن پرتگاه، گواهِ آخرین لحظهٔ مشترک شد.
در آن عمقِ سرد، جایی که زمان معنا نداشت
دختر و ماه، بالاخره در سکوتی زیبا، به هم رسیدند.
نه مرگِ یکی، نه اسارتِ دیگری
فقط یک اتحادِ ابدی در آغوشِ تاریکی.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
[پرده هفدهم : سِمت نیستی]

نه آبی ماند، نه نوری ماند و نه مِه
فراتر از سپیده، فراتر از تَرَدُّد.
در هم تنیدند استخوان‌های زمین با روح ماهِ محبوس
و آن دختر نفرین، رها شد از مرز سال‌ها.
سقوط، تنها یک سقوط نبود، یک اجتماع بود در لجن
جایی که هیچ‌کس جز خودِ ظلمت نبود شاهد.
سکوت بود و سرما و عطرِ کهنۀ نیستی
سرانجام، ماه بوسید آن پیشانیِ سوخته را!
این است پایان قصۀ دختر و آن قمر بیمار
نه بهشت موعود بود و نه جهنم آتشین.
فقط پیوستن بود به نسیان مطلق به سیاهی بکر
جایی که دیگر نه طلوعی هست و نه جای گریستن.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
و این بود سرنوشت آن دخترِ پاک
که از تاریکی زاده شد و به سوی تاریکی رفت.
او مُرد تا ماه رها شود؟ یا ماه رها شد تا او بمیرد؟
این رازِ بین دو روحِ زندانی باقی ماند.
در دفترچهٔ شعر، فقط حک شد
«مرگ او، آغاز تنهایی ماه بود، و تنهایی ماه، ابدیت او.»
سردی ماند و سکوت، و هیچ‌چیز دیگر
پایان یک روایت تلخ در دل شب.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
عقب
بالا پایین