مرگ ماه شروع دختری بی گناه

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع :)MAHAK
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

:)MAHAK

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی+ گرگینه
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایـشی تالار
منتقد ادبی
ناظر ارشد آثار
ژورنالیست
تیم‌تعیین‌سطح
رمان‌خـور
نوشته‌ها
نوشته‌ها
3,205
پسندها
پسندها
21,306
امتیازها
امتیازها
813
سکه
4,122
img_6ff1393b_1776266594.jpg

به نام خداوندِ قلم
نام اثر: دفترچه شعر مرگ ماه شروع دختری
بی گناه
ژانر: فانتزی، تراژدی، عاشقانه
نویسنده: ماهک مهاجری
قالب: شعرنو و قصیده
خلاصه: ماه زندانی و اسیر شب شده بود، تاریکی در عمق وجود ماه و ستاره‌ها ریشه کرد، تا آن‌جایی که ستاره ها ماه را به اسارت خود در آوردند و او را زندانی آسمان کردند.
دختری پاک و بی‌گناه در یکی از آن شب‌ها چشم بر جهان گشود، اما بی‌خبر از اینکه نفرین ماه دامن گیر او شده، دختر نمی‌دانست که دیگر زندگی معمولی نخواهد، داشت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
•● به نام خالق واژه‌ها ●•


do.php


پیش از شروع تایپ آثار ادبی خود، قوانین و نحوه ی تایپ آثار ادبی در"انجمن کافه نویسندگان" با دقت مطالعه کنید.

قوانین جامع تالار شعر



شما می‌توانید پس از 10 پست درخواست جلد بدهید.

درخواست جلد برای مجموعه شعر



پس از گذشت ۱۰ الی ۱۵ پست از مجموعه شعر خود، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد بدهید. توجه داشته باشید که مجموعه اشعار تگ‌دار نقد نخواهند شد و در صورت تمایل به درخواست نقد، قبل از درخواست تگ این کار را انجام بدهید.

درخواست نقد مجموعه اشعار



پس از 15 پست میتوانید برای تعیین سطح اثر ادبی خود درخواست تگ بدهید.

درخواست تگ برای اشعار



|مدیریت تالار شعرکده|
 
[پردۀ اول: طلسم سیاه‌چاله]

شب بود، شبی که از نفس افتاد آسمان
و مهر تابنده، سر به سجود غبار نهاد.
ماه، شهبانوی بی‌تاجِ بی‌مرزِ شب
در تلهٔ گران‌سنگِ سیاه‌چاله‌ای اسیر شد.
نبودنِ نور، صدایی شد در اعماق هستی
و هر ستاره، زنجیری از جنسِ سردی شد
که بر پیکر نقره‌ای‌اش سایه افکند.
او می‌نالید، اما ناله‌اش در خلاء گم می‌شد
صدای یک زندانی که کلیدش را فراموش کرده.
آسمان، دیگر گهواره نبود، گورستانی بود
جایی که زیبایی، محکوم به فنای خاموش بود.
من ناظر بودم، ناظر آغاز یک نفرینِ کیهانی
که از مرکز آن سکوت مطلق سرچشمه می‌گرفت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
[پرده دوم: تولدِ سایه‌زاده]

در آن دَمی که آخرین شعلهٔ امید در ماه مُرد
و تاریکی، تمام رگ‌های شب را پر کرد
زمین زیر بار سنگین اندوه او لرزید.
و از شکاف این سکوت سرد و ابدی
پاکیِ محض زاده شد، دختری که نامش نبود
یا نامش، پژواک غمی بود که تازه آغاز شده بود.
چشمانش…
آه، چشمانش که به رنگ آبی یخ‌زدهٔ همان ماه زندانی بود.
او برهنه بر بسترِ خاک سرد دنیا آمد
بی‌خبر از نفرینی که در تار و پود خلقتش دوخته بودند.
نمی‌دانست که هر دم، هر لبخند بی‌گناهش
هزینه‌ای است که باید با جوهر ستاره‌های مرده پس دهد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
[پرده سوم: زمزمه‌های سرد]

بشنو از من قصهٔ دخترک بی‌پناه را
کز لبِ شب، دیده‌اش پر ز آه را!
نورِ او از مهتاب گمگشته می‌تراوید
قصه‌اش را باد سردی می‌سرایید.
هر نفس، آهی ز سوز ماهِ دربند است
بخت او در سایهٔ نفرین او پند است.
هر کجا پای نهاد، برفِ غم بارید
آسمانِ دیگری بر سر او گردید.
معصومیتش، چون بلوری بود در دستِ ستم
که با هر لرزشِ دست، می‌رفت به سوی عدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
[پرده چهارم: زندانِ روزمره]

زندگی‌اش، نه زندگی که تکرار یک کابوس یخی بود
می‌دوید در روز، اما سایه‌اش شب بود.
مردم می‌دیدندش می‌گفتند: عجب زیبایی سردی!
اما نمی‌دانستند این سرما، نه از زمستان، که از اعماق چاهِ ماه است.
او می‌خواست بخندد، اما خنده‌اش در گلو می‌شکست
چون خنده‌اش، یادآور سکوت ماه در لحظهٔ اسارت بود.
عشق، کلمه‌ای ممنوعه بود در قاموس سرنوشتش
زیرا عشق، نور می‌خواست و او در انجماد محض زندگی می‌کرد.
هر وعدهٔ گرمی، خیالی بود زودگذر
که با اولین نسیمِ واقعیت، به خاکستر بدل می‌شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
[پرده پنجم: خاطراتی که نمی‌سوزند.]

آتش عشقی که در سینهٔ او شعله‌ور بود
از جنس نور ماه زندانی‌تر بود.
سوختن او، قصه‌ای از جنونِ زیبا بود
که در مرزِ هستی و نیستی پیدا بود.
گرچه دستانش به سوی آفتاب می‌رفت
اما سرنوشتش به سوی شب روان می‌رفت.
مرگ برای دیگران پایانِ راه است
اما برای او، آغازِ رهایی از این سیاهی و آه است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
[پرده ششم: نگاهِ ماه در عمقِ چاه]

گاهی در خواب، به افق خیره می‌شد
و می‌دید که زنجیرهای ستاره‌ای بر تنِ ماه، می‌درخشند.
و ماه، با همان چشم‌های آبیِ غمگین، او را می‌خواند
نه با کلام، که با ارتعاشِ یک دردِ مشترک.
دختر می‌فهمید: او بخشی از روحِ اسیر شدهٔ ماه است
قطعه‌ای از نوری که برای همیشه در تاریکی زندانی شد.
این ارتباط، وحشتناک‌ترین هدیهٔ تولد بود؛
احساس ابدیت اندوه در رگ‌های خستهٔ یک انسان.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
[پرده هفتم: رقص با ارواح شب]

بر لبهٔ پرتگاهی که دنیا را به پایان می‌برد
تنها او با سایه‌های گمشده هم‌سخن می‌شد.
از شبحِ درختی سوخته، رمزی می‌گرفت
از کلبه‌ای متروک، درسی از سکون می‌کِشید.
اینجا که مرگ، عادی‌ترین نسیم است
او می‌دانست که پیوندش با آسمان عظیم است.
نه شورِ زندگی، نه بیمِ فنا او را می‌برد
بلکه میلِ پیوستن به ماهی که در چاه می‌پوشد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
[پرده هشتم: فریادهای ناگفته]

او سخن نمی‌گفت، زیرا زبانش از واژه‌های گرم، بریده بود.
هر کلمه‌ای که می‌خواست بگوید، تبدیل به سوزنِ یخی می‌شد.
کلماتش در حنجره‌اش، مانند پرندگانی در قفسِ استخوان، بال می‌زدند.
آیا می‌توان با یخ، از آتش عشق سخن گفت؟
آیا می‌توان در اوجِ سردی، گرمای یک لمس را حس کرد؟
پاسخ این بود: نه. تنها سکوتِ محض،
جوابی بود بر این تراژدیِ کیهانی.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
عقب
بالا پایین