مکث کوتاهی کردم.نقطه ویرگول نمیدانستم چه جوابی بدهم.
- دنیا…
نیازی به سه نقطه نیست من فقط بهخاطر خودم نه، دارم واسه خاطر همهمون تلاش میکنم.
- نمیخوام! من کی چیزی ازت خواستم؟ تا حالا چی ازت خواستم ماهور؟! چرا فکر میکنی من و بیبی به چشم کارت بانکی به تو نگاه میکنیم؟
مات شدم… .
- این… این حرف از کجا اومد دنیا؟ من… .
میان حرفم پرید:
- تو چی؟ دنبال چی هستی؟ دنبال رفاه من؟ رفاه من، پول نیست ماهور! وقتی هم که بزرگ بشم، همهی کارایی رو که تا الان برای من و بیبی کردی جبران میکنم. چیزی که من الان میخوام و بهش احتیاج دارم، تویی!
ویرگول فقط خودت! نمیتونی بهم بیتوجهی کنی و بعد بگی که بهخاطر خودم بوده! من نه همچین فداکاری میخوام، نه همچین توجیهی رو.
اون یکنفس حرف زده بود و من… چنگال در دستم ماندهبود. مثل یک بچهی نابالغ بود، اما همیشه کیشومات زبانش میشدم! چنگال را روی میز گذاشتم.
- حق با توئه.
نقطه ویرگول اما این یه چیز موقتی بود. حالا که دفتر رو راهاندازی کردم، سعی میکنم بیشتر وقت خالی کنم برات. از این به بعد، مثل همیشه، هر روز بهت سر میزنم.
میزنم؛ خوبه؟
فقط در سکوت و با همان اخمهای طلبکارانهاش نگاهم کرد. نفهمیدم بیبی برای کداممان سرِ تأسف تکام داد. شاید برای من بود. برای این که آنقدر به دنیا اهمیت میدادم، که حتی جایی که نباید، دچار عذابوجدان میشدم و تلاش میکردم از او دلجویی کنم.
دنیا خوردنش را از سر گرفت. میان لقمههایش، دوباره به حرف آمد:
- آدرس دفترت کجاست؟
صورت خشکشدهم، بالاخره دوباره یهکم نرم شد.
- چطور؟ میخوای گل و تبریک بفرستی برام؟
درست وقتی که فکر میکردم دیگر قرار نیست رفتاری بدتر داشته باشد، گفت:
- نه.
نقطه ویرگول میخوام اگه لازم شد، بعداً آتیشش بزنم!
بیبی اینبار طاقت نیاورد و با صدای نسبتاً بلندی هشدار داد:
- دنیا!
بیتفاوت، شانه بالا انداخت و به خوردن ادامه داد.
- شوخی کردم.
بیبی:
یک خط فاصله وخط تیره شوخی جالبی نبود خانم جوان!
ل*بهایش را کمی آویزان کرد و به منی که سکوت کرده بودم، نگاه کرد.
- نبود؟
برای چند لحظه همچنان
همچنان ساکت ماندم. گاهی شوخی و جدیِ دنیا را از هم تشخیص نمیدادم. اما دلم نمیامد
نمیامد مثل بیبی به او تشر بزنم. شاید اگه این حرف رو به کس دیگهای میزد،
میزند واکنش نشان میدادم. اما وقتی با من ادعای شوخیاش میشد،
میشد دلم نمیآمد دلش را بشکنم. سرم را پایین انداختم و با چنگال در دستم، با غذای داخل بشقاب بازی کردم. ملایم گفتم:
- شاید بهتره دیگه وسط غذا خوردن، صحبت نکنیم.
بالاخره چهرهاش از اون حالت بیتفاوت خارج شد و لبخند شیرینی زد.
- هوم!
نقطه ویرگول چشم!
دوباره دولپی مشغول خوردن شد. انگار که هیچ چیز خاصی نشدهبود. شاید هم واقعاً نشدهبود و من داشتم در ذهنم بزرگش میکردم. آن شب،
نیازی به ویرگول نیست بعد شام،
نیازی به ویرگول نیست کتاب به دست، روی مبل بزرگ سالن خوابش برد.
دست به چانه، به چهرهی غرق خوابش خیره ماندهبودم. لبخند محوی به معصومیت چهرهاش زدم. معصوم بود اما، انگار وقتی به من میرسید، میتوانست ظالم باشد.
کتاب را که همراه دستش از مبل آویزان شدهبود، بهآرامی از دستش رها کردم و برگرداندمش به قفسهی کتابها.
بیبی، ملحفهی نازکی را، همراه با بارانیِ من، از طبقهی بالا آورد.
ازش تشکر کردم.
نقطه ویرگول ملحفه را روی تنِ جمعشده و ظریف دنیا کشید. با احساسِ ناراحتی پاهایش و سنگینیِ نفسی که بهسختی بالا میآمد، خودش هم روی مبل کنارش نشست.
- دیگه اصلاً بدنم طاقت این پلهها رو نداره… .
با عذاب وجدان نگاهشان کردم.
- یهکم بهم فرصت بدین.
نقطه ویرگول تو فکرشم یه آپارتمون مناسب براتون جور کنم.
سر بالا آورد و هولزده گفت:
- ماهور! کی گفته تو همچین وظیفهای داری؟ اول برای خودت آپارتمان بخر.
ویرگول ماشین خودتو عوض کن.
ویرگول یهکم هم به فکر خودت باش.
نقطه ویرگول فقط دنیا نیست که از این وضعیت ناراضیه… . فکر میکنی منِ پیرزن خوشم میاد که اینهمه سال اینجوری وبال گردنت شدم؟