به جای اینکه فراموش بکنم، روز به روز، ساعت به ساعت، دقیقه به دقیقه، فکر او، اندام او، صورت او خیلی سختتر از پیش جلوم مجسم میشد. چگونه میتوانستم فراموش بکنم چشمهایم که باز بود و یا روی هم میگذاشتم، در خواب و در بیداری، او جلو من بود.
یا کسی میتوانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد، و آدم را به چه ابدیتی نزدیک میکند؟ آدم پر میشود. جوری که نخواهد به چیز دیگری فکر کند. نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد، و هیچ گاه دچار تردید نشود.
با این حال، حقیقت، همیشه، راهی برای بروز پیدا میکند. این حقیقت که مردم میمیرند و بعد از زمان کوتاهی، چیزی جز اشیا از آنها باقی نمیماند، استخوانهایی شبیه به اشیایی که موقع مرگشان، از خودشان به جا گذاشته اند. نجواگر - الکس نورث