خوبی خوابیدن همین بود. انگار چیزها را پاک میکرد. دعواها، نگرانیها و همه چیز را میشست. ممکن است درباره چیزی وحشتزده و ناراحت باشی و فکر کنی خوابیدن غیرممکن است، اما بالاخره، خوابت میبرد و وقتی صبح بیدار میشوی آن احساس برای مدتی از بین رفته است، درست مثل توفانی که میانههای شب میآید و میگذرد.
...اما نمیتونی تو گذشته زندگی کنی، پیت. چیزهای مهم دیگهای هم وجود دارن.» با سر به تلفن اشاره کرد. «بعضی وقت ها، آخر روز، باید این مشکلات رو بداری دم در. متوجه منظورم میشی که، نه؟»
عجیب بود که زندگی این چنین ادامه دارد. اینکه زندگی همیشه و تحت هر شرایطی، ادامه دارد. آدم تنها زمانی متوجه این اتفاق میشود که بخشی از وجودش را جا گذاشته باشد.