من با ریسک هدر دادن زندگیام روبرو بودم. متوجه شدم که روزها یکی پس از دیگری میگذرد. از خودم پرسیدم: اما من از زندگی چه میخواهم؟ خب، میخواهم شاد باشم. اما هرگز به این که چه چیز مرا خوشحال می کرد یا این که چطور میتوانستم خوشحال باشم، فکر نکرده بودم.
از همان صبح بار غم عجیبی بر دلم افتاده بود، که آزارم میداد. ناگهان احساس کرده بودم که بسیار تنهایم. میدیدم که همه مرا وا میگذارند و از من دوری میجویند.