آدمها وقتی میآیند، موسیقیشان را هم با خودشان میآورند. ولی وقتی میروند با خود نمیبرند. آدمها میآیند و میروند ولی در دلتنگیهایمان، شعرهایمان، رویاهای خیس شبانهمان میمانند. جا نگذارید. هر چه را که روزی میآورید را با خودتان ببرید. وقتی که میروید دیگر به خواب و خاطره آدم برنگردید.
برف شاخهها را خم کرده بود و در بارش بعد حتما میشکستشان. آدمها هم مثل درختها بودند. یک برف سنگین همیشه بر شانههای آدم وجود داشت و سنگینیاش تا بهار دیگر حس میشد. بدیاش این بود که آدمها فقط یکبار میمردند و همین یک بار، چه فاجعه دردناکی بود.
مگر نه این است که جهان هرروز به کام یکی است؟ امروز از آن تو است و فردا از آن من. در کار نبرد و جنگ و ستیز هیچکدام نباید حکم قاطع داد، زیرا آنکه امروز برخاک میافتد شاید که فردا برخیزد، به شرط اینکه خود نخواهد در بستر بماند و منظورم ازاین سخن آن است که مقهور یاس و شکست نشود و جرئت و قوت قلب تازهای برای نبردهای دیگر در خود بدمد.