شاید به جای بستنِ در به روی رنج، نیاز دارم در را کاملاً باز بگذارم و بگویم "بفرما داخل! بیا کنار من بشین، و تا وقتی بهم یاد ندادی چیا رو باید بدونم، از پیشم نرو."
سعی کردم به خودم هشدار دهم. سعی کردم به یاد بیاورم که امید بیرحمترین احساس دنیاست. میتواند روح انسان را متلاشی کند. ولی الان نمیخواستم به اینها فکر کنم. امید را میخواستم. میخواستم به آن بچسبم و اجازه دهم برای مدتی احساس سبکی به من دست دهد.
دلم میخواهد به همهى عقاید احترام بگذارم، ولی احترام به بعضی از آنها توهین به شعور خودم محسوب میشود. پس در بهترین حالت، تحملشان میکنم و هیچ نمیگویم.
وقتی دنبال چیزی باشی حتما به دستش میاری! اما وقتی دنبال کلمه «بیشتر» راه میافتی دیگه هیچ پایانی وجود نداره، چون همیشه یه «بیشتر» ی هست که آرامش رو از لحظه هات بگیره و تلاشت رو نابود کنه. یه جمله تو ذهنم میچرخه: «همیشه بیشتر بخواه اما هیچ وقت بیشتر رو نخواه.»