وقتی چیزی را از صمیم قلب بخواهی، تمام کائنات دستبهدست هم میدهند تا به آن برسی. گاهی نشانهها آنقدر کوچکاند که به چشم نمیآیند، اما هر کدام تو را یک قدم به رویایت نزدیکتر میکند.
در کوچهای که با هم قدم زده بودیم، تنها رفتم. بوی گرد و خاک و نان تازه همان بود، اما نبودن او همه چیز را غریبه کرده بود. انگار تمام شهر، او را از یاد برده بود جز من.
گاهی همهچیز ظاهراً مرتب است؛ خانه تمیز، پنجرهها باز، گلها سر جایشان. اما در درونت، یک اتاق تاریک هست که درش همیشه بسته میماند و کسی نمیپرسد پشت آن چه خبر است.
کنار تختش نشسته بودم و دستش را گرفته بودم. نه به امید بیدار شدن، نه حتی به امید شنیدن صدایش. فقط برای اینکه مطمئن شوم هنوز گرمایی هست که بین ما رد و بدل شود، پیش از اینکه کاملاً خاموش شود.