کافه کتاب کتاب‌هایی که میخوانیم!

او انسان نیست. من قلب خود را به او دادم او قلبم را گرفت اما تا سرحد مرگ فشرد و بعد دوباره به طرف من پرتش کرد.

بلندی‌های بادگیر - امیلی برونته
 
وقتی چیزی را از صمیم قلب بخواهی، تمام کائنات دست‌به‌دست هم می‌دهند تا به آن برسی. گاهی نشانه‌ها آن‌قدر کوچک‌اند که به چشم نمی‌آیند، اما هر کدام تو را یک قدم به رویایت نزدیک‌تر می‌کند.

کیمیاگر - پائولو کوئیلو
 
عشق یعنی اینکه وقتی چشم‌هایت را می‌بندی، او را ببینی، و وقتی چشم‌هایت را باز می‌کنی، باز هم او را ببینی. حتی اگر در فاصله‌ی هزاران کیلومتری باشد.

سرگذشت عاشقانه‌ای خونسرد - آنتونیو گالا
 
در کوچه‌ای که با هم قدم زده بودیم، تنها رفتم. بوی گرد و خاک و نان تازه همان بود، اما نبودن او همه چیز را غریبه کرده بود. انگار تمام شهر، او را از یاد برده بود جز من.

بادبادک‌باز - خالد حسینی
 
انگار بین من و زندگی یک شیشه ضخیم کشیده بودند.

خانه در انتهای خیابان نیاز - الیزابت
استرَوت
 
همه می‌گفتند زمان، زخم را درمان می‌کند. اما هیچ‌کس نگفت که در این مدت، چطور باید با درد زندگی کنم.

پس از تو - جوجو مویز
 
می‌دانستم که او دیگر برنمی‌گردد، اما چشم‌هایم هنوز هر سایه‌ای را دنبال می‌کرد.

دختر با فانوس - کیت مورتون
 
گاهی همه‌چیز ظاهراً مرتب است؛ خانه تمیز، پنجره‌ها باز، گل‌ها سر جایشان. اما در درونت، یک اتاق تاریک هست که درش همیشه بسته می‌ماند و کسی نمی‌پرسد پشت آن چه خبر است.

چون می‌دانم که حقیقت چیست - سوزان لوئیس
 
روزهایم بی‌صدا گذشت، و شب‌هایم پر از صداهای خیالی بود. وقتی کسی حرفت را نمی‌فهمد، کم‌کم یاد می‌گیری حرف نزنی.

یادداشت‌های یک دیوانه - نیکلای گوگول
 
کنار تختش نشسته بودم و دستش را گرفته بودم. نه به امید بیدار شدن، نه حتی به امید شنیدن صدایش. فقط برای اینکه مطمئن شوم هنوز گرمایی هست که بین ما رد و بدل شود، پیش از اینکه کاملاً خاموش شود.

در جستجوی عشق - ایان مک‌یوون
 
عقب
بالا پایین