کافه کتاب کتاب‌هایی که میخوانیم!

هر روز صبح، غم را مثل یک لباس تازه می‌پوشیدم.

نور بین اقیانوس‌ها - ام. ال. استدمن
 
از پنجره به خیابان نگاه می‌کردم و همه چیز مثل همیشه بود: مردم، ماشین‌ها، مغازه‌ها. اما چیزی درونم شکسته بود که هیچ‌کس حتی به آن نگاه هم نمی‌کرد. انگار در شهری زندگی می‌کردم که ساکنانش مرا نمی‌دیدند.

دختر قطار - پائولا هاوکینز
 
او رفت، ولی رد پایش در ذهنم جا ماند. عجیب بود که رد پاها پاک نمی‌شدند، حتی وقتی هزار موج از رویشان می‌گذشت.

دریای آرام - یوکو اوگاوا
 
وقتی از جبهه برگشتم، همه چیز سر جایش بود: خانه، خیابان، آدم‌ها. اما هیچ‌چیز مثل قبل نبود. انگار من جایی در آنجا جا نمانده بودم.

راه بازگشت - اریش ماریا رمارک
 
روزهایم بی‌صدا گذشت، و شب‌هایم پر از صداهای خیالی بود. وقتی کسی حرفت را نمی‌فهمد، کم‌کم یاد می‌گیری حرف نزنی.

یادداشت‌های یک دیوانه - نیکلای گوگول
 
در جهانی که همه‌چیز را از تو می‌گیرند، حتی خاطره‌ها، تنهایی واقعی زمانی شروع می‌شود که بفهمی دیگر چیزی برای از دست دادن نداری.

بخشنده - لوئیس لوری
 
کنار تختش نشسته بودم و دستش را گرفته بودم. نه به امید بیدار شدن، نه حتی به امید شنیدن صدایش. فقط برای اینکه مطمئن شوم هنوز گرمایی هست که بین ما رد و بدل شود، پیش از اینکه کاملاً خاموش شود.

در جستجوی عشق - ایان مک‌یوون
 
گاهی غم، اون‌قدر بزرگه که فقط به شکل سکوت درمیاد. هیچ اشکی نمی‌ریزی، هیچ حرفی نمی‌زنی. فقط می‌مونی، در یه اتاقِ بی‌صدا، با حسی که نه می‌شه تعریفش کرد، نه فرار ازش.

بیگانه - آلبر کامو
 
شب‌ها طولانی‌تر از همیشه بودن. فکر می‌کردم این فقط یه توهمه، ولی بعد فهمیدم: زمان، وقتی تنها باشی، کش میاد. مثل تاریکی. و هرچی بیشتر ادامه پیدا کنه، کمتر مطمئن می‌شی که واقعاً زنده‌ای.

کافکا در کرانه - هاروکی موراکامی
 
بعد که به یاد میارم تو سه ماه گذشته توی چه شرایطی بودم و هنوز سرپام، می‌فهمم که قوی‌تر از اون چیزی هستم که فکر می‌کنم.

فروپاشی - بی.ای پاریس
 
عقب
بالا پایین