تا مدتها دلشکسته بودم، دلشکسته. این کلمه رو توی اون دفترچهات بنویس، دلشکستگی مثل غصه نیست که شب بخوابی و صبح بیدار بشی و تموم شده باشه، دلشکستگی مثل تجربه یک مرگه، از دست دادن و تنها شدن، دلشکستگی تجربهی از دستدادنِ تکّههای بزرگی از قلبه.
احساس میکردم وقتی آدم تنها میشود، تمامی غم دنیا در وجودش خیمه میزند. احساس میکند آنقدر از دیگران دور شده که دیگر هیچوقت نمیتواند به آنها نزدیک شود. میبیند میان این همه آدم، حسابی تنهاست.
مردم میگن شخصیت هر آدمی تغییر ناپذیره ولی اغلب این نقابه که بدون تغییر باقی میمونه و نه شخصیت، و در زیر این نقاب غیر قابل تغییر، موجودی هست که دیوانهوار در حال تکامله و به شکل غیر قابل کنترلی ماهیتش تغییر میکنه.
همیشه فکر میکردهام و حالا هم فکر میکنم که دردها، انگار هیولایی در گوشه گوشه بدن آدمها خوابیدهاند و تنها کافی است چیزی آنها را بیدار کند. بیدار که شدند دیگر کسی نمیتواند در برابرشان تاب بیاورد.