انگیزشی یکی از مهمترین رمزهای موفقیت تسلیم نشدن هست!

یکی از مهمترین رمزهای موفقیت تسلیم نشدن هست!

ﺩﺭ یک سمینار رمزهای موفقیت، سخنران از حضار ﭘﺮﺳﯿﺪ:
⚠️ﺁﯾﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﺭﺍﯾﺖ ﻫﺮﮔﺰ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪﻧﺪ؟
حضار ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩﻧﺪ: ﻧﻪ! ﻧﺸﺪﻧﺪ.

⚠️سخنران: ﺗﻮﻣﺎﺱ ﺍﺩﯾﺴﻮﻥ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ؟
حضار: ﻧﻪ! ﻧﺸﺪ.

⚠️سخنران: ﮔﺮﺍﻫﺎﻡ ﺑﻞ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ؟
حضار: ﻧﻪ! ﻧﺸﺪ.

⚠️سخنران: ﻻﻧﺲ ﺁﺭﻣﺴﺘﺮﺍﻧﮓ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ؟
حضار: ﻧﻪ! ﻧﺸﺪ.

⚠️سخنران ﺑﺮﺍﯼ ﭘﻨﺠﻤﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﻣﺎﺭﮎ ﺭﺍﺳﻞ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ؟

ﻣﺪﺗﯽ ﺳﮑﻮﺕ ﺩﺭ ﮐﻼﺱ ﺣﺎﮐﻢ ﺷﺪ. ﺳﭙﺲ یکی از حاضران ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﻣﺎﺭﮎ ﺭﺍﺳﻞ ﺩﯾﮕﺮ ﮐﯿﺴﺖ؟ ﻣﺎ ﺗﺎ ﺍلاﻥ ﺍﺳﻢ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻩ ﺍﯾﻢ!

سخنران ﮔﻔﺖ: ﺣﻖ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻩ ﺍﯾﺪ، ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ!
 

داستان «شکست بزرگ» والت دیزنی​

امروز والت دیزنی را با میکی‌ماوس، دنیای جادویی دیزنی‌لند و رویاهای رنگارنگ می‌شناسیم. اما شاید کمتر کسی بداند او یکی از بزرگ‌ترین «تسلیم‌شوندگان» تاریخ تجارت بود!
اولین شکست بزرگ: وقتی والت جوان بود، به عنوان کاریکاتوریست در یک روزنامه مشغول شد، اما چند هفته بعد اخراج شد چون رئیسش گفت: «ایده‌هایش خلاقانه نیست و تخیل ضعیفی دارد.»
دومین شکست:
اولین استودیوی انیمیشن‌سازی خود را تأسیس کرد به نام «Laugh-O-Gram». اما شرکت ورشکست شد. او آنقدر بدهکار بود که گاهی نمی‌توانست غذا بخرد و مجبور شد در حمام دفتر کارش زندگی کند.
سومین شکست (خردکننده‌ترین): با اندکی پول به هالیوود رفت. فیلم «آلیس در سرزمین عجایب» را ساخت. ناشران فیلم به او گفتند: «تو دیوانه‌ای. هیچکس یک فیلم انیمیشنی بلند را دوست ندارد. مردم خسته می‌شوند.» والت دست‌به‌دست گشت و بیش از ۳۰۰ بار پیشنهادش را رد شنید.
لحظه تسلیم؟ نه. اما یک بار واقعاً خسته شد. به برادرش روی گفت: «دیگر نمی‌توانم. دارم همه را آزار می‌دهم.» روی به او گفت: «باشه، برگردیم به کانزاس‌سیتی و ماشین‌فروشی باز کنیم.»

آن شب والت به قطار فکر کرد... صبح فردا از خواب بیدار شد و تصمیم گرفت یک بار دیگر تلاش کند. این بار آخرین فیلمنامه‌اش را به کلمبیا پیکچرز داد. آنها پذیرفتند. اسم آن فیلم این بود: «اسنو وایت و هفت کوتوله» (۱۹۳۷).

نتیجه: آن فیلم نه فقط موفق شد، بلکه اولین فیلم بلند انیمیشنی صامت‌دار تاریخ شد و جایزه اسکار افتخاری (یک اسکار کامل به همراه ۷ اسکار مینیاتوری) گرفت.​
 

داستان «سرهنگ سندرز و جاده بی‌پایان رد شدن»​

امروز چهرهٔ سرهنگ هارلند سندرز روی جعبه‌های مرغ سوخاری کنتاکی، نماد جهانی موفقیت است. اما رسیدن به آن نقطه، شاید سخت‌ترین داستان تسلیم‌نشدن در تاریخ کسب‌وکار باشد.

قبل از موفقیت: یک عمر شکست
سندرز زندگی اش پر از شکست‌های پیاپی بود:
1-در ۵ سالگی پدرش را از دست داد
2-مجبور شد مدرسه را رها کند و از ۷ سالگی کار کند
3- ۱۲ ساله بود که مادرش دوباره ازدواج کرد و نامادری‌اش او را از خانه انداخت
4-در چند شغل مختلف (راننده کامیون، آتشنشان، فروشنده لاستیک، و...) بارها اخراج شد
5-دو بار ورشکست شد
6-در ۶۵ سالگی، آخرین رستورانش را با خاک یکسان دید (بزرگراه بین‌ایالتی تغییر مسیر داد و مشتری‌هایش یک‌شبه رفتند)

لحظه قاطع: بازنشستگی یا شروع دوباره؟
او در ۶۵ سالگی، فقط یک چیز داشت: یک دستور تهیهٔ مرغ با ۱۱ گیاه و ادویه (همان فرمول معروف). حقوق بازنشستگی اجتماعی اش ماهی ۱۰۵ دلار بود. برای زندگی کافی نبود!
همه به او گفتند: «سرهنگ، دیگر بس است. بازنشسته شو. ۶۵ سالته. وقت استراحت است.»
اما او تصمیم گرفت تسلیم نشود.

کارزار ۱۰۰۹ نه شنیدن
سرهنگ سندرز دست به کار شد. با کت و شلوار سفید، کراوات مشکی و عصایش، می‌نشست توی ماشین ۱۷ ساله اش و می‌رفت به رستوران‌های مختلف. پیشنهادش: «دستور مرغ من را بگیرید، یک درصد از فروش را به من بدهید، و من خودم می‌آموزمتان چطور بپزیدشان.»
نتیجه؟ بیش از ۱۰۰۹ «نه» پشت سر هم. رستوران‌دارها به او می‌خندیدند. یکیش گفت: «پیرمرد، برو خونه ات و فرنی بخور.» دیگری گفت: «این دستور تو چه فرقی با مرغ معمولی دارد؟ مزخرف است.»
سندرز بعداً گفت:​
«وقتی به ۱۰۰۰ نه رسیدم، نزدیک بود کم بیاورم. به همسرم گفتم فایده ندارد. گریه کردم. اما بعد گفتم: «نه، اگر تا ۱۰۰۰ رد شده‌ام، شاید ۱۰۰۱ بار بله بشنوم.»»​

بلهِ ۱۰۰۹ ام
در سال ۱۹۵۲، رستوران‌دار کوچکی در سالت‌لیک سیتی به نام پیت هارمن گفت: «بسیار خوب، سرهنگ. بیا و نشانم بده چه بلدی.»
همان یک «بله» کافی بود. از آن یک رستوران، شعبه‌ها کشیده شد. تا ۲ سال بعد، ۴۰۰ رستوران با فرمول سرهنگ کار می‌کردند. در ۷۳ سالگی، شرکت خودش را با ۲ میلیون دلار فروخت. در ۸۸ سالگی، میلیاردر بود.

نکتهٔ شگفت‌انگیز:
سرهنگ سندرز هیچ وقت به ۱۰۰۹ نه فکر نمی‌کرد. او فقط به همان یک بله فکر می‌کرد که بالاخره می‌آید. او می‌گفت:
«مهم نیست چند بار زمین می‌خوری. مهم این است که چند بار بلند می‌شوی. من ۱۰۰۹ بار زمین خوردم. اما ۱۰۱۰ بار بلند شدم.»​
 
عقب
بالا پایین