دوربین چرخید و اونوقت اونها دیده شدند؛ سربازها. لباسهای مشکی براق، زرههای ضخیم و ماسکهایی با لنزهای سیاه بیروح زده بودن و آروم و بدون عجله توی خیابون قدم میزدن. انگار که وسط یه تمرین عادی باشند.نقطه ویرگول یکی از هیولاها به محض دیدنشون زوزهای بم کشید و زانو زد. هیولای دیگهای پر از خون تازه صورتش رو به سمت یکی از سربازها خم کرد، مثل سگی که منتظر دستور باشه و سرباز... سرباز فقط اشارهای کرد.
هیولا به جهتی که اون نشون داد برگشت و با سرعت وحشیانهای به سه نفر که بین جعبهها و خرابهها مخفی شده بودن حمله کرد.
دوربین لرزید و فیلمبردار جیغ زد، هیاهو اوج گرفت و تصویر قطع شد. فروشگاه در سکوتی مرده فرو رفت و من... من همونجا فهمیدم که دنیا با اون ضربهای که حسش میکردم تازه شروع به نابودی کرده بود.
بعد درست مثل ترکیدن یک بادکنک در اتاقی بسته،
همه چیز منفجر شد. اول یه زن جیغ کشید و بعد یه مرد داد زد:
- اونا دارن میان اینجا یا چی؟
و همین کافی بود.نقطه ویرگول جمعیت مثل موجی ناگهانی از هم پاشید. چرخدستیها واژگون شدند، شیشهها به زمین ریخت و رز با صورت رنگپریده از جا پرید، کیف کوچیکش رو محکم گرفت و بین بقیهی مردم ناپدید شد. چند نفر هل میدادن و چند نفر گریه میکردن؛ انگار که همین حالا اون هیولاها از پشت تلویزیون بیرون میاومدند.
قلبم محکم کوبید و رودریک شونهام رو گرفت؛ محکم، طوری که انگشتهاش درد انداخت.
- آرمین! زود برو، انگار یه خطر دیگه در راهه
نمیدونستم چی بگم و فقط لحظهای نگاهش کردم. چهرهی خستهاش و چشمانی که ترس در اونها میلرزید و بعد سریع بغلش کردم. بغلش محکمتر از همیشه بود، انگار هر دو میدونستیم شاید این آخرین بار باشه.
- مواظب خودت باش.
- تو هم همینطور برادر.
از هم جدا شدیم و من با قدمهای شتابزده از فروشگاه بیرون زدم، اما بیرون از داخل هم بدتر بود. باد شدیدی میوزید و خیابونهای خیس، انعکاس لرزان چراغها رو در خودشون میکشیدند. مردم از هر طرف خیابون میدویدن و ماشینها با عجله ترمز میکردن و صدای آژیرها... آژیرهایی که از چند جهت همزمان بالا میرفتند.
به ماشینم رسیدم و هنوز امیدوار بودم؛ اما وقتی خم شدم همه چیز فرو ریخت. لاستیک عقب کاملا خوابیده بود و شکاف عمیقی وسطش دیده میشد، مثل اینکه کسی با چاقو چند بار بهش ضربه زده باشه.نقطه ویرگول در روی آسفالت رد پا بود، کوچکتر از یه بزرگسال. نفس عمیق کشیدم.
- لعنتی... .
هیچ راهی نبود و باید میدویدم. کیسههام رو محکم گرفتم و شروع به دویدن کردم؛ اما زمین لیز بود و بارون نمنم ادامه داشت. یک پیچ رو که تند رد کردم کفشهام سر خوردند و پاهام از کنترل خارج شد و کف خیابون کوبیده شدم.
درد مثل برق از پهلو و زانوم رد شد.نقطه ورگول کیسه از دستم پرت شد و همه چیز روی زمین پخش شد؛ آبمعدنیها قل خوردند و شکلاتها روی آسفالت افتادند و چند کنسرو تا چند متر جلوتر غلتیدند.
قبل از اینکه حتی بتونم بلند بشم چند سایهی کوچیک از کنارم رد شدند؛ بچهها.
سه پسر نوجوون با صورتهای کثیف و لباسهای خیس اومدن. هیچچیزی نگفتند؛ نه عذرخواهی و نه توضیح.نقطه ویرگول فقط دو تا از کنسروها و چند بسته شکلات رو برداشتن و فرار کردن.
- هی! وایسا... وایسا... .
اما صدای خودم خیلی ضعیف بود و اونها خیلی سریعتر بودند.