دلنوشته حق میان تاریکی| اثر یگانه

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع .YEGANEH.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

.YEGANEH.

مدیرتالارموسیقی+مترجم‌آز+مقاله‌(شایعه)نویس+خوناشام
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
ژورنالیست
مقام‌دار آزمایشی
نوشته‌ها
نوشته‌ها
1,189
پسندها
پسندها
9,242
امتیازها
امتیازها
453
سکه
1,637
1000086165.webp
به نام خدا
عنوان: حق میان تاریکی
نویسنده: یگانه
ژانر: جنایی، اجتماعی، تراژدی
مقدمه:
بارون روی آسفالت خیس می‌خورد و صدای قطره‌ها توی سکوت خیابون می‌پیچید. من، تنها و بی‌پناه، بین سایه‌ها گیر کرده بودم؛ انگار دنیا تصمیم گرفته‌بود حقم رو ندیده بگیره. قلبم تند می‌زد و هر قدمم با لرز همراه بود. نگاه مردم، حرف‌های پشت سر، قوانین نانوشته… همه داشتن روی دوشم سنگینی می‌کردن.
اما یه چیزی هنوز روشن بود؛ یه جرقه کوچیک از حس عدالت که نمی‌خواست خاموش بشه.


(تذکر: این دلنوشته صرفاً بازتاب داستانی است و هرگونه موقعیت اجتماعی واقعی یا شخصیت‌های مشابه تنها برای انتقال حس و تجربه شخصیت داستان استفاده شده است. هدف نقد یا توهین به جامعه نیست.)
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
•○°●‌| به نام خالق واژگان ‌|●°○•°


a37469_IMG_20241225_114901_902.jpg

نویسندگان گرامی صمیمانه از انتخاب انجمن کافه نویسندگان برای ارائه آثار ارزشمندتان متشکریم!
‌‌

پیش از شروع تایپ آثار ادبی خود، قوانین و نحوه ی تایپ آثار ادبی در"انجمن کافه نویسندگان" با دقت مطالعه کنید.
‌‌



پس از گذشت حداقل ۱۵ پست از دل‌نوشته، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد دل‌نوشته بدهید. توجه داشته باشید که دل‌نوشته‌های تگ‌دار نقد نخواهند شد و در صورت تمایل به درخواست نقد، قبل از درخواست تگ این کار را انجام بدهید.




پس از نقد پست میتوانید برای تعیین سطح اثر ادبی خود درخواست تگ بدهید.





شما می‌توانید پس از درخواست تگ درخواست جلد بدهید



همچنین پس از ارسال 20 پست پایان اثر ادبی خود را اعلام کنید تا رسیدگی های لازم نیز انجام شود..




اگر بنا به هر دلیلی قصد ادامه دادن اثر ادبی خود را ندارید می توانید درخواست انتقال به متروکه بدهید تا منتقل شود..





○● قلمتان سبز و ماندگار●○
«مدیریت تالار ادبیات»

‌‌‌‌‌

 
آخرین ویرایش:
امشب، از اون شب‌هایی که زودتر از همیشه توی دل تاریکی رفته بود.
چراغا کم‌سو و خیابون خیس از بارون
و من در خیال قابِ سیاه و سفید یک فیلم قدم می‌زدم.
هر قدمم برابر با بارش بود اما هیچ‌کس نبود کنارم
حس خوبی از این شب برای من وجود نداشت.
دلم شور می‌زد؛ نه از ترسِ تاریکی این کوچه
انگار امشب، شبِ من نیست.
توی این شهر بزرگ، من کوچک‌ترین نقطه‌اش بودم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
شهر سرد بود.
هوا سرد بود، اما سردیِ نگاه‌ها حتی با دیوار فرق می‌کرد.
خیابون انگار کش اومده بود زیر پاهام.
چراغ‌ها کم‌سو بودن و سایه‌ها بزرگ‌تر از آدم‌ها.
صداها و همهمه‌ مردم برام نامفهوم بودن؛
سکوتی بعد از بوقِ تاکسی و بسته شدنِ درِ آن.
حسِ امنیت یه‌جایی بین این کوچه‌خیابون گیر کرده بود.
با هر قدمِ من، شهر می‌خواست ثابت کنه اینجا جای تو نیست.
دستام داخل جیب، مشت شده بود، همراهِ ضربانِ قلبِ تندم.
من، در این شهرِ بزرگ و در این خیابون، بین این مردم،
خیلی تنها بودم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
یک‌دفعه، یه چیزی در درونم عوض شد.
نه صدایی، نه اتفاقی…
اما در دلم،
ترسی بی‌دعوت، مهمانِ وجودم شد؛
ترسی که قبل از هر فکری، به ذهنم هجوم آورد.
نفس‌هایم کوتاه شد و قلبم با ضربان‌های تند می‌کوبید؛
انگار می‌خواست از سینه‌م فرار کنه.
حس می‌کردم تنها راه نمی‌رم؛حتی اگه چیزی نمی‌دیدم،
سایه‌ها نزدیک‌تر، صداها بلندتر و خیابون‌ها تنگ‌تر شدن.
پاهام سست شده بود، اما مغزم فقط یه دستور می‌داد: برو.
ترس، مثل یه دستِ نامرئی، گلومو محکم گرفته بود و فشار می‌داد.
یه اتفاقِ مبهم توی وجودم افتاده بود.
فقط چند ثانیه…
چند ثانیۀ لعنتی که دیگه امن نبودن.
همون‌جا فهمیدم هیچ‌چیز، دیگه مثل قبل نمیشه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
همه‌چیز بدون مقدمه اتفاق افتاد.
نه فرصتی برای فکر، نه وقتی برای فرار.
دست‌هایی غریبه از تاریکی بیرون اومدن
و دنیا یهو کوچیک شد.
صدام توی گلوم خفه موند و خیابون،
همون خیابونی که تا چند ثانیه پیش راه بود،
شد بن‌بست.
کشیده شدم؛
بی‌اختیار، بی‌صدا؛
انگار شهر تصمیم گرفته بود منو پس بزنه.
نه تقصیر من بود، نه انتخابم؛
فقط لحظه‌ای که فهمیدم دیگه اختیارم دستِ خودم نیست.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
همه‌چیز، ناگهان ریتمش را از دست داد.
زمان کند شده بود، صداها دور و تصویرها محو و مبهم بودند.
ذهنم پر بود، اما هیچ فکری سرِ جایش نبود.
می‌دیدم و می‌شنیدم، ولی انگار خودم آنجا نبودم.
بدنم سرد شده بود و مغزم مدام تکرار می‌کرد:
«این واقعی نیست… حتماً تموم میشه.»
اما نمی‌شد.
تموم نمیشد.
شوک، مثل مهِ غلیظ، همه‌چیز را بلعیده بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
همه‌چی سریع اتفاق افتاد.
نه، به تندی؛ انگار ذهنم… ایستاد.
صداها دور شدن و تصویرها کش اومدن،
و زمان، مثل یه نوارِ پاره، از وسط بریده شد.
نمی‌فهمیدم کجام؛
حتی نمی‌فهمیدم دستام چرا می‌لرزه، یا چرا صدام از گلوم بالا نمیاد.
سرم سنگین شده بود، فکرهام به‌هم ریخته؛
مثل اتاقی که چراغش خاموش شده باشه و تو مجبور باشی توش راه بری.
می‌خواستم مقاومت کنم، اما بدنم جلوتر از ذهنم فرمانِ تسلیم داده بود.
ترس، فقط ترسِ عادی نبود؛یه شوکِ عمیق بود
که از مغزم تا استخون‌هام پیش رفته بود.
اون‌جا بود که فهمیدم
آدم‌ها بعضی‌وقت‌ها
قبل از این‌که آسیب ببینند، اول از درون فرو می‌ریزند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بدنم انگار دیگه به من گوش نمی‌داد.
دست‌هام لرزش های خفیفی داشتن و پا‌هام سنگین شده بودن؛
ذهنم مدام زمزمه می‌کرد:
«برو… فرار کن»
اما بدنم پاسخی نمی‌داد.
میانِ خواستن و نتونستن،گیج و سردرگم مونده بودم.
فشارِ نامرئی، مثل وزنه‌ای سنگین به روی نفس‌هام نشسته بود.
آن بغضی که سراسیمه دربند دلم قندبسته بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
ترس و عقلم داشتن با هم می‌جنگیدن.
یک طرف، ذهنم فریاد می‌زد:
«فرار کن… هر طور شده فرار کن!»
طرف دیگه، آروم زمزمه می‌کرد:
«صبر کن… شاید یه راه پیدا بشه.»
هر ضربۀ قلبم، تیکه‌ای از وجودم رو می‌خورد.
می‌خواستم حرکت کنم، اما پا‌هام سنگین و بی‌جان بودن.
هر نفس، کشمکشی بود بین امید و وحشت؛
مثل موجی که می‌خواست من رو با خودش ببره، و هر تلاشی برای بیرون اومدن، شبیه دست‌وپنجه نرم کردن با خودِ تاریکی بود.
تصمیم گرفتن،حتی کوچک‌ترین حرکت،
مثل عبور از لبۀ تیغ، پر از ترس و خطر بود.
و من، میان ترس و بقا،
مثل پرنده‌ای با بال‌های شکسته، فقط می‌خواستم زنده بمونم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
عقب
بالا پایین