.YEGANEH.
مدیرتالارموسیقی+مترجمآز+مقاله(شایعه)نویس+خوناشام
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
ژورنالیست
مقامدار آزمایشی
برترین ارسال کننده ماه
یه چیزی توی مغزم جرقه زد، یه حس عجیب که گفت دیگه نمیشه سکوت کرد.
بدنم هنوز میلرزید و پاهام خسته بودن، اما یه صدا توی سرم گفت: «همین الان باید کاری بکنی.»
ترس هنوز چسبیده بود به همهچیز، ولی یه گوشۀ ذهنم، یه چیزی گفت که باید از خودم محافظت کنم.
دستهام خالی و سرد بودن، ولی دیگه نمیتونستم منتظر بمونم.
همون لحظه، با هر لرز و هر ضربۀ قلبم، تصمیم گرفتم بجنگم، هر جور که شده.
بدنم هنوز میلرزید و پاهام خسته بودن، اما یه صدا توی سرم گفت: «همین الان باید کاری بکنی.»
ترس هنوز چسبیده بود به همهچیز، ولی یه گوشۀ ذهنم، یه چیزی گفت که باید از خودم محافظت کنم.
دستهام خالی و سرد بودن، ولی دیگه نمیتونستم منتظر بمونم.
همون لحظه، با هر لرز و هر ضربۀ قلبم، تصمیم گرفتم بجنگم، هر جور که شده.
آخرین ویرایش توسط مدیر: