دلنوشته حق میان تاریکی| اثر یگانه

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع .YEGANEH.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
قاضی حرف‌هاشو زد و سکوت، مثل پتک افتاد روی سرم.
هر کلمه، سنگین و قطعی بود، حتی وقتی می‌دونستن چی شده، حتی وقتی می‌فهمیدن من فقط دفاع کرده بودم.
قانون، بدون رحم،‌ حکمشو نوشت: اعدام.
نه به خاطر اینکه من بد بودم، نه به خاطر قصدی که داشتم، فقط به خاطر چیزی که از نگاه اونا، خطا بود.
دستام یخ زده بودن، پا‌هام سنگین، و ذهنم بین «چرا» و «چی شد؟» گرفتار شده بود.
همه می‌دونستن، اما هیچ فرقی نداشت.
واقعیت، گاهی تو این دنیا، قدرتی نداره؛
فقط قانون اجرا می‌شه، بی‌رحم، بی‌چاره‌کننده،
و من، میون آدم‌هایی که می‌فهمیدن، ولی نمی‌تونستن کاری کنن، تنها مونده بودم.
 
شب آخر، وقتی تنها بودم، صدای سکوت بلندتر از هر چیزی بود که تا حالا شنیده بودم.
همه‌چیز دور و مبهم شده بود؛ نه دنیا، نه مردم، نه قانون، نه حتی خودم.
می‌دونستم حقیقت با منه، اما کسی نمی‌دیدش.
حکم اجرا شد و با هر ثانیه‌ای که می‌گذشت،
سنگینیِ «چرا؟»‌ محکم‌تر روی سینه‌م می‌نشست.
عدالت…
کجا بود؟ اصلاً می‌تونست باشه؟
یا فقط واژه‌ای بود که توی کتاب‌ها و حرف‌ها جا مونده،
بی‌تأثیر، خالی و سرد؟
و من، میون واقعیت و قضاوت، فهمیدم بعضی قصه‌ها
نه شروع دارن، نه پایان؛ فقط سؤال‌هایی به‌جا می‌ذارن
که هیچ‌کس جوابشون رو نمی‌دونه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
1000016709.webp
 
عقب
بالا پایین