چالش [چالش نویسندگی]6

ایراندخت

منتقد ادبی
منتقد ادبی
نویسنده نوقلـم
مدیر بازنشسته
نوشته‌ها
نوشته‌ها
795
پسندها
پسندها
3,484
امتیازها
امتیازها
288
سکه
6,163
بسمه رب النجوب

این جمله رو ادامه بده.
«در آغوشش، دنبال ذره‌ای گرما بود اما...»​
 
در آغوشش، دنبال ذره‌ای گرما بود اما...خاطرات گذشته، هم‌چون سایه‌ای سنگین میانشان ایستاده بود.
 
بسمه رب النجوب

این جمله رو ادامه بده.
«در آغوشش، دنبال ذره‌ای گرما بود اما...»​
در آغوشش، دنبال ذره‌ای گرما بود اما دست‌هایش تهی بود و قلبش همچون پنجره‌ای در نیمه‌شب، سرد و تاریک.
 
در آغوشش، دنبال ذره‌ای گرما بود اما... تنها به تپش‌های نامنظمِ قلبی برخورد کرد که دیگر برای او نمی‌زد؛ طنینی گنگ که بیشتر به صدای قدم‌های کسی در حالِ دور شدن می‌مانست تا ضرب‌آهنگِ حیات. او با لجاجت به پیکری آویخته بود که مدت‌ها پیش، تمامِ درهایش را از داخل قفل کرده و کلید را به تاریکی انداخته بود. در آن هجومِ بازوان، نه وصلی در کار بود و نه پناهی؛ تنها دو غریبه بودند که در ایستگاهی متروک، زیرِ بارانی از سکوت، یکدیگر را به اشتباه به یاد می‌آوردند.
 
در اغوشش دنبال ذره ای گرما بودم اما با نبودش مواجه شدم با اغوشی که دیگر گرم و پر از محبت نبود سرد و بیرحم بود ان دیگر خود واقعیش نبود یه روح بیحال بود که هر از گاهی برای یکی دم میزد او دیگر خودش نبود
 
در آغوشش دنبال ذره ای گرما بودم اما... اینقدر وجودش یخ زده بود که دیگر حتی گرمای نبضش را حس نمی‌کردم. او... احساسات خویش را خاموش کرده بود و با خاکستر شدن احساساتش خودش و گرمایش نیز خاکستر شدند. حال از او فقط یک خاکستر سرد و مرده برایم مانده.
 
در آغوشش،دنبال ذره ای گرما بود اما یادش رفته بود دیگر به دنیای فانی تعلق نداشت و نمی توانست ذره ای از گرمای آغوش مادر را احساس کند...
 
در آغوشش، دنبال ذره‌ای گرما بود اما جز ملامت و سردی نگاه هیچ نیافت.
زندگی زخم عمیقی بر وجودش نگاشته بود،من چه کردم؟
گناه من چیست ؟
جامعه پذیرای من نبود،چراکه تلخی لبخند من غبار ویرانه خانه جهالت شد.
 
در آغوشش به دنبال ذره‌ای گرما بود، اما خیلی دیر متوجه شد که در یخبندان بی توجهی معشوقش وجودیتش منجمت گشته و در آخرین لحظات با دردِ عشقی اشتباهی، تباهی بر سرنوشتش حک شده و نابودش کرد.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: :)MAHAK
در آغوشش، دنبال ذره‌ای گرما بود اما… فقط دیواره‌یِ سرد و آشنایِ تنهایی‌‌ش، او را لمس ‌می‌کرد.
دست‌هایش فقط، نقش پوشاندن زخم‌های قدیمی‌ را بلد بودند و آن‌چه که به دست آورده بود، فقط انعکاسِ سردیِ تنهایی خودش بود.
 
عقب
بالا پایین