ای درونت برهنه از تقویمشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را
کز برون جامهٔ ریا داری
پردهٔ هفت رنگ در مگذار
تو که در خانه بوریا داری
ای درونت برهنه از تقویمشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را
ای درونت برهنه از تقوی
کز برون جامهٔ ریا داری
پردهٔ هفت رنگ در مگذار
تو که در خانه بوریا داری
افسوس بر آن دیده که روی تو ندیدهست
یا دیده و بعد از تو به رویی نگریدهست
از همه کس رمیدهام با تو درآرمیدهامشمایلی که در اوصاف حسن ترکیبش
مجال نطق نماند زبان گویا را
از همه کس رمیدهام با تو درآرمیدهام
جمع نمیشود دگر هر چه تو میپراکنی
ای دل اگر فراق او و آتش اشتیاق او
در تو اثر نمیکند تو نه دل که آهنی