مشاعره | مشاعره با اشعار فاضل نظری|

سفر بهانهٔ دیدار و آشنایی ماست
از این به بعد «سفر» مقصد نهایی ماست

تنگ آب اینقدر هم کوچک نمی‌آمد به چشم
فکر آزادی نمی‌کردند ماهی‌ها اگر
 
رسیده‌ام به خدایی که اقتباسی نیست
شریعتی که در آن حکم‌ها قیاسی نیست
 

تلخی و شیرینی دشنام و لبخندت یکی‌ست
باز کن لب تا به سحر عشق مدهوشم کنی
 
یک قطره‌ی آبم که در اندیشه‌ی دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم
 
عقب
بالا پایین