مشاعره | مشاعره با اشعار فاضل نظری|

تا حبس نفس‌های خودم را بشمارم
از غربت‌ام این‌قدر بگویم که پس ‌از تو
حتی ننشسته‌ست غباری به مزارم
 
مرا نه دشمن شیطانی‌ام به خاک افکند
که تیر وسوسه از یار در کمین خوردم
 
ماهی تویی و آب من و تُنگ، روزگار!
من در حصار تُنگ و تو در مشت من اسیر
 
رازی نهفته در پس حرفی نگفته است
مگذار درددل کنم و دردسر شود

فاضل_نظری
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mansi
دل خون شده وصلم و لب‌های تو سرخ است
سرخ است ولی سرخ‌تر از خون جگر، نه
 
هرچند که هرگز نرسیدم به وصالت
عمری که حرامِ تو شد ای عشق، حلالت!
 
تنها گناه ما طمع بخشش تو بود
ما را کرامت تو گنه کار کرده است

فاضل نظری
 
تو اگر یوسف خود را نشناسی عجب است
ای که بینا شده چشم تو ز یک پیراهن
فاضل_نظری
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mansi
نتوانست فراموش کند مستی را
هر که از دست تو یک قطره می‌ ناب گرفت

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می‌شود از حافظه آب گرفت؟!
 
تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت
خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت
 
عقب
بالا پایین