مشاعره | مشاعره با اشعار فاضل نظری|

تو اگر یوسف خود را نشناسی عجب است
ای که بینا شده چشم تو ز یک پیراهن
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: CarNeliaN
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: CarNeliaN
دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت
آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت
 
دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت
آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت

تو آهوی رهای دشت‌های سبزی اما من
پلنگ سنگی دروازه‌های بستهٔ شهرم
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: CarNeliaN
من دهان باز نکردم که نرنجی از من
مثل زخمى که لبش باز به لبخند، نشد

دوستان عاقبت از چاه نجاتم دادند
بلکه چون برده مرا هم بفروشند، نشد
 
من دهان باز نکردم که نرنجی از من
مثل زخمى که لبش باز به لبخند، نشد

دوستان عاقبت از چاه نجاتم دادند
بلکه چون برده مرا هم بفروشند، نشد

دین راهگشا بود و تو گمگشتهٔ دینی
تردید کن ای زاهد اگر اهل یقینی
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Delaram*
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Delaram*
عقب
بالا پایین