مشاعره | مشاعره با اشعار فاضل نظری|

دوستان عاقبت از چاه نجاتم دادند
بلکه چون برده مرا هم بفروشند، نشد
 
در شب تیره خود چشم به ماهی دارم
جز تماشای تو از دور چه راهی دارم؟
 
مگو با هیچ‌کس با من چه کردی! بیم از آن دارم
که در عالم نماند دیگر از مردانگی چیزی
 
همچنان در پاسخ دشنام می‌گویم سلام
عاقلان دانند دیگر حاجت تفسیر نیست
باز اگر دیوانه‌ای سنگی به من زد شاد باش
خاطر آیینهٔ ما از کسی دلگیر نیست
 
همچنان در پاسخ دشنام می‌گویم سلام
عاقلان دانند دیگر حاجت تفسیر نیست
باز اگر دیوانه‌ای سنگی به من زد شاد باش
خاطر آیینهٔ ما از کسی دلگیر نیست

تنها گناه ما طمع بخشش تو بود
ما را کرامت تو گنه‌کار کرده است
 
تو قرار شد بیایی به مزار من پس از من
قدمت به دیده اما به خدا اگر بیایی
 
نمی‌دانم چرا اما به قدری دوستت دارم
که از بیچارگی گاهی به حال خویش می‌گریم
 
عقب
بالا پایین