محفل ادبی {دیالوگ‌‌های دلنشین}

  • وقتی شیرها قبولت دارن
    ثابت کردن خودت به کفتار کار احمقانه ایه...
 
  • و‌من؟
    شیفته‌ی‌سکوت ِخیال‌انگیز ِانتهای‌ِشبم: )
 
  • هیچ وقت به یک نفردوبار اعتمادنکن
    خواندن دوباره ای یک کتاب
    پایان آن راعوض نمیکند
 
  • پشت سر ما داستان نباف یهو دیدی کتاب قصت کردما.
 
  • ذات خیلیا یکیه ، فقط دیالوگاشون فرق دارن!
 
  • چقد این دیالوگ موده :
    هیچکس بابت رفتاری ك‌ با من کرد
    عذر خواهی نکرد ،
    فقط منو بخاطر واکنشم سرزنش کردن .
 
  • یه دیالوگ تو فیلم آنه شرلی هست که میگه:
  • «زندگی من گورستانی بر از امید است»!!..⚰️🍂
 
  • یه دیالوگ خوبی تو یه فیلم بود که میگفت:
    «تو اسممو میدونی، نه داستانمو!
    تو لبخندمو میبینی، نه دردمو!
    تو متوجه چیزایی که رها میکنم میشی، نه زخمام!
    میتونی حرفامو بخونی، نه ذهنمو!
    تو در نهایت متوجه چیزایی میشی که خودم خواستم بهت نشون بدم
    پس راجبم نه نظر بده
    و نه قضاوتم کن!
 
  • یه جا نوشته بود، هیچ اتفاقی فراموش نمی‌شه. بالاخره یه روز، تو یه خیابون یا وسط یه آهنگ یا موقع خوندن یه کتاب یا دیدن یه فیلم، یهو همه چیز یادت میاد.
 
  • بابسفنجی: یک ساعت چقدر طول میکشه؟
    پاتریک: بستگی داره پیش کی باشی💛
 
عقب
بالا پایین