محفل ادبی {دیالوگ‌‌های دلنشین}

به هر حال آدمیزاده دیگه. گاهی اوقات نمی‌دونه چیکار کنه. دراز میکشه خیره میشه به سقف. یه کم گریه میکنه و خوابش می‌بره.
 
– «تو معجزه‌ای؟»

– «نه… اما وقتی نگاهت می‌کنم، انگار جهان قبول می‌کنه یک‌بار هم که شده زیبا باشه.»
 
– «تو چرا نمیری؟ چرا نمی‌ذاری فراموشت کنم؟»
– «چون تو تنها جایی هستی که من رو انتخاب کردی… حتی وقتی دنیا نکرد.»
 
– «از چی می‌ترسی؟»
– «از لحظه‌ای که بفهمم این کابوس‌ها… فقط خاطره‌هایی‌ان که دارن برمی‌گردن.»
 
– «می‌دونی خطرناک‌ترین آدم کیه؟»
– «نه.»
– «اونی که دلیل برای زنده موندن نداره… ولی دلیل برای کشتن داره.»
 
عقب
بالا پایین