محفل ادبی {دیالوگ‌‌های دلنشین}

– «قول می‌دی نمونی؟ یا قول می‌دی بری؟»
– «قول می‌دم همیشه انتخابت کنم.»
 
– «عشق یعنی چی؟»
– «این‌که حتی سکوتت رو هم بفهمم.»
 
– «اگه یه روز گمت کنم چی؟»
– «تو فقط اسمم رو صدا کن؛ من راه رو پیدا می‌کنم.»
 
– «از گفتن دوستت دارم می‌ترسم.»
– «پس آروم بگو… من با جانم می‌شنوم.»
 
‏_پرسیدم، اگه ماشینت پنجر باشه باهاش میری سرکار؟!
+گفت: خب معلومه، نه
_گفتم: اگه توجه‌ نکنی بری و بیایی باهاش،چی میشه؟!
+گفت: خب میترکه، نابود میشه
_گفتم: ما با ماشینمون اینکارو نمی‌کنیم، ولی بارها با خودمون اینکارو کردیم
کیلومترها خود پنجرمونو بردیم!

👤راس هریس
 
+ ادواردِ هشتم رو میشناسی؟
- نَه!
+ ادوارد هَشتم بزرگترین پادشاهی جَهان رو داشت، اون به هَشتادو چَندسالگی فِکر میکرد،هشتادو چندسالِگی وقتیه که هرچیزی معنایِ واقعیِ خودش رو پیدا میکنه!
ادوارد هَشتم پادشاهی بِریتانیا رو واسِه بودن با زَنی که نِمیتونست مَلکه بشه رَها کرد. جایِ کاخ‌هایِ لندن رو اتاق اون زن گرفت، جایِ ثروت اسکاتلَند رو لبخندش، جایِ سفرهایِ دور و دِراز رو قدَم زدن باهاش، جایِ مجلَل‌ترین رِستوران‌ها رو یک فِنجان چایِ همراهش، تا حالا به هشتادو چَندسالگی فکر کردی؟
- نَه!
+ اگه پیر بِشی و اونی که میخوای کنارِت نباشه، جایِ همه چیز خالیه .. خالیِ خالی.

روزبه_معین
 
فکر می‌کنم که خدا سه چيز را با ذوق بيشتری آفريده؛ زن، هنر و عشق. اما در عجبم که تو را با چه شور و حالی آفريده، زنِ هنرمندِ عاشق!

قهوه سرد آقای نويسنده | روزبه معين
 
  • Love
واکنش‌ها[ی پسندها]: EMMA
سر انجام همه چیز تاریکی ست، درست همان لحظه که چشمانت بسته می‌شود و فرصت را از دست می‌دهی.
 
عقب
بالا پایین