در هر وجب از خاکت خاطرهای نفس میکشد؛
خاطرهی قدمهایی که رفتند تا راهشان باقی بماند.
صداهایی که خاموش شدند تا آواز ادامه پیدا کند.
و من میدانم، ای سرزمینم...
روزی خواهد رسید که آفتاب، بیهیچ ابری بر شانههایت خواهد تابید.
روزی که باد به جای روایت اندوه، داستان پیروزیِ صبر تو را، در کوچهها خواهد خواند.
آن روز، زمینت دوباره لبخند خواهد زد و
در چشمهای مردمانت صبحی روشن میشود که سالها در دل شبها به آن ایمان داشتهاند.
خاطرهی قدمهایی که رفتند تا راهشان باقی بماند.
صداهایی که خاموش شدند تا آواز ادامه پیدا کند.
و من میدانم، ای سرزمینم...
روزی خواهد رسید که آفتاب، بیهیچ ابری بر شانههایت خواهد تابید.
روزی که باد به جای روایت اندوه، داستان پیروزیِ صبر تو را، در کوچهها خواهد خواند.
آن روز، زمینت دوباره لبخند خواهد زد و
در چشمهای مردمانت صبحی روشن میشود که سالها در دل شبها به آن ایمان داشتهاند.
آخرین ویرایش: