با نگاه کردن به او بیاختیار دندانهایم روی هم چفت میشود و نگاهم تیز... .
احساس میکنم وزنههایی سنگین از رگهای گردنم آویزان است، ترجیح میدهم حدالامکان گذرم به او نخورد.
او در نظرم موجودی بیخاصیت و احمق تجلی مییافت؛
زمانی که چشمانم به او دوخته میشد، یأس در بند بند وجودم به تلاطم میافتاد؛ موجودی چند وجهی که از هر سو به آن مینگریستم نفاقی دیرینه میدیدم.
او در ظاهر به تندیسی زیبا تشبیه میشد اما درون او چیزی جز ناهنجاری قابل کشف نبود.
رو به زوال، سرکش، بدسرشت.