چالش تمرین نویسندگی[11]

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ایراندخت
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
هر آن زمان که نگاه من به نگاه تو می‌‌افتد،
پرنده‌ها در آسمان ‌می‌میرند
و زمین تمام خوبی‌هایش را به خدا می‌بخشد.
و قلبم، همچو گلی خشکیده، در لابه لای خاطرات می‌پوسد.
 
وقتی او را می‌بینم
دلم برای تمام فحش‌ها؛
برای تمام مشت‌های سنگین
برای تمام خشم‌های پنهان
و برای تمام دعوا‌ها تنگ می‌شود.
و بعد‌‌...
دلم می‌خواهد تمام این دلتنگی‌هارا سرِ او خالی کنمbathtub_7njw ...
اینقدر که از حجمِ دلتنگی‌ام راهیِ بیمارستان شود.
 
نگاهم که به تو افتاد، شیطان پیش چشمانم موجودی قابل تحمل تر از نگاه کردن به آن چهره کریه تو بنظر می‌آمد. پروانه ها در دلم جایشان را به تیرهای شعله ور دادند؛ گویی منتظر یک حرکت از سمت تو باشند که با یک ضربه کارت را خلاص کنند.
 
هنوز همان خیابان‌ها را می‌روم، فقط سمتِ سایه‌ی او دیگر نمی‌پیچم.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: :)MAHAK
حرفش که می‌شود، زبانم یادش می‌افتد که سکوت هم می‌تواند زهر داشته باشد.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: :)MAHAK
عقب
بالا پایین