مجموعه اشعار مصاف | اثر ریپر

زن خسته، دو سه بار از ته جان لبخندید
به امیدی که پس سایه‌ی شب می‌جنبید
کاش این شهر بداند که دل او تنها نیست
کاش در کوچه‌ی ما درد، کمی کم‌تر دید
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
کوچه تنگ است ولی درد فراوان شده است
کودکی با دل بی‌چیز، پُر از نان شده است؟
نه، همان حسرت تکراری دیوار و چراغ
در دل خانه‌ی ما تخمه‌ی طوفان شده است
 
نفس ما به تن این همه آوار گرفت
دل ما از شب بی‌رحم جهان بار گرفت
هرکجا رفت امید، سایه‌اش اما برگشت
و دل ما ز غم روز بلند، کار گرفت
 
کاش این خاک، کمی رو به تبسم برود
راهی از ریشه‌ی خسته به توازن برود
سنگ بر شیشه‌ی دل‌ها نزنید ای مردم
بگذارید دل از دست شکنجه درآید
 
دل اگر گریه کند، کوچه صدا می‌گیرد
فصل از بغض فروخورده هوا می‌گیرد
قفس تنگ جهان بر سر ما بسته‌ست
مرغ جان، بال اگر باز کند، می‌میرد
 
ما به امید نفس‌های سپید آمده‌ایم
تا به خاک دل خود ریشه‌ی نوری بنهیم
چند فصل است که در چنگ زمستان مانده‌ست
چند بار است که “ای کاش” به جان بسته شده
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
کار سن نیست که اینگونه زمین‌گیر شدم
من به اندازه‌ی غم‌های دلم پیر شدم
این همه درد اگر بُرده مرا تا لب خاک
دست مردم به پناهی، به دلی، دیر شدم
 
نفس از شیشه‌ی تردِ جهان بیرون رفت
دل ما از ته یک بغض نهان بیرون رفت
هرکجا نام عدالت به میان آمد و مرد
از همان نقطه زمستان به جوان بیرون رفت
 
دست‌های پدرم خسته شد از بوی آهن
چشم‌های مادرم خشک شد از داغِ وطن
ما گریبانِ زمان را نگرفتیم، ولی
او گریبان دل ما ز چه رو چسبیده‌ست؟
 
این خیابان، دل یک نسل ترک‌خورده‌ست
این چراغ شب ما قبله‌ی واخورده‌ست
کاش یک‌بار جهان سمت حقیقت برود
کاش این درد، کمی رنگ رهایی بردارد
 
عقب
بالا پایین