بودن در محاصره چهار دیوار را دوست نداشتم و احساس زمین سفت زیر پایم را نمیپسندیدم. من وسعت آب را ترجیح میدادم، جایی که حداقل میشد دید چه چیزی در افق به سراغتان می آید.
«وقتی دو نفر با هم آشنا میشوند، به بهانهٔ اینکه نباید هیچ ناگفتهای بین آن دو وجود داشته باشد، همهٔ رازهای دیگران را به هم میگویند تا رازهای خودشان را نگویند.»
«وقتی آدم خودش رو بهزور وادار میکنه با ترسش مواجه بشه و بعد یه نهٔ سفتوسخت میشنوه، ممکنه زمین بخوره. اگر ذاتاً اعتمادبهنفس بالایی نداشته باشی، سرپا موندن توی این وضعیت کار سختیه.»
«ولی همیشه برای کتاب خواندن وقت میگذاشتم. هر بار که کتابی را برمیداشتم، برایم مثل فرار بود. برای یکی دو ساعت، بهجای دنیای کسلکنندهٔ خودم، بخشی از دنیای کتاب میشدم.»