میدونی همیشه اون صحنه تو ذهنم تکرار میشه، بارها و بارها.
صدای گریه خودم تو گوشم میپیچه و من مطمئنم اون دختربچه یه گوشهای از این
دنیا هنوز تو اون خاطره گیر کرده. اون هنوزم داره گریه میکنه.
دلم میخواد بغلش کنم بهش بگم منو داری ولی نمیتونم.
اونا هیچ کاری براش نمیکنن اونا بهش اهمیت نمیدن.
منظتر میشن تا گریهش بنده بیاد.
راستش اون روز هیچکس ازش نپرسید چش شده.