دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات طوفان ]

ولی خوب بلدم متنفر باشم.
من بخشیدن بلد نیستم. نمیتونم
به ادما اعتماد داشته باشم که اگه کاری رو انجام دادن،
و طلب بخشش میکنن دیگه اونو انجام نمیدن.
تو زندگی من همیشه این کارا تکرار شده.
پس ازم توقعی نداشته باش.
 
آخرین ویرایش:
دلم میخواد منو تو همون سنی که هستم ببینن.
ولی اونا همیشه منو ده سال بزرگتر میبینن،
چون رفتارا و کارام عاقلانه است.
و اینو خودمم درک میکنم.
همیشه اونقدری عاقلانه رفتار کردم که الان
دیگه نمیتونم به خودم اجازه بدم کار خطایی ازم سر بزنه.
 
آخرین ویرایش:
از کسایی که منو کوچولو میبینن خوشم میاد.
چون پیش اونا میتونم همسن خودم رفتار کنم و
اونا تازه منو بزرگترم ببینن.
 
آخرین ویرایش:
اصلا میدونی چیه؟
توام دیگه از چشم افتادی. مثل همشون.
 
آخرین ویرایش:
ناراحت شدن واسه تو زیادیه.
خودم انتخاب کردم که از دستت بدم.
 
آخرین ویرایش:
یادمه یه دفترچه خاطرات داشتم که
وقتی 9 سالم بود مامانم برام خریدش.
اولین خاطره رو خودش برام نوشت و همینطور به ترتیب.
هر وقت دلم میگرفت توی اون مینوشتم میخواستم
همیشه همیشه بمونن.
هر وقت با دوستام دعوا میکردم، توی اون دعوارو مو به مو توضیح میدادم.
بعدشم دیگه هیچوقت دوستیمون مثل قبل نمیشد.
ولی پارسال که میخواستیم خونمونو عوض کنیم، دفترچه رو نابود کردم.
کاش هنوز داشتمش.
 
آخرین ویرایش:
من اون دفترو پاره کردم.
دفتر نقاشیمو انداختم آشغالی.
دفترچه مو چال کردم.
من همه چیز و نابود کردم. حتی خودمو.
 
آخرین ویرایش:
من هیچوقت دیگه منتظر هیچی نمیمونم.
نه منتظرِ همون بهترین دوستمم که بیادو
کادوی روز تولدشو بدم و آخرم اون روز و غایب باشه.
نه منتظر تو برای اینکه جواب پیامامو بدی.
نه منتظر زندگی برای اینکه روی خوششو نشون بده.
نه منتظر حال خودم برای اینکه درست بشه.
 
آخرین ویرایش:
خوشحالم که اینطوری شد.
چون باید میشد.
 
آخرین ویرایش:
حس میکنم یه دژاوو داره اتفاق میفته.
این حسی که الان دارم، فکرایی که میکنم و اتفاقایی که افتاده یه بار تکرار شده.
دیگه حق تکرار ندارن. اونا نمیتونن یه بار دیگه همه چیو خراب کنن.
نمیتونن دوباره منو عوض کنن. نمیتونن باعث بشن فکر کنم آدم نیستم.
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا پایین