دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات نمو ]

همیشه میام یه چیزایی رو اینجا بگم
که یکم آروم بشم ولی نمیتونم دوست ندارم کسی بفهمه
شاید اصلان اینایی که می نویسم خاطره نباشه
ولی بعضی وقتا حرف زدن اینجا با خودمو شماها کمکم می کنه

من آدم ساکتی نیستم یعنی نمیتونم ساکت باشم اما هیچوقت کسی رو مجبور نکردم باهام حرف بزنه
اگه من از خودم احساس مو
فکرم نمیگم معنیش بی اعتمادی نیست
شماها منو نمی فهمید من فرق دارم
من عادی نیستم سخته از چیزایی بگم که شما درکی ازش ندارید بعدشم یه لبخند تحویلم بدید
بهم بخندید درسته چیزی بهتون نمیگم اما اینکه به افکار و عقایدم توهین بشه عصبیم می کنه.
 
سهم من از زندگی چی بوده؟
پروردگار
حق تعالی
خدا
یعنی یکبار حقم نبود تو واسم خوب بچینی
لحظه خداحافظی سخته همیشه از خداحافظی کردن بدم میومد واسه همین با خنده های الکی اشک بقیه رو پاک می کردم و بغل شون می کردم می گفتم دیونه ها گریه واسه چیه؟
ما که همدیگرو یادمون نمیره.
ولی همیشه لحظه های آخر ته دلم می لرزید.
حتی فکر کردن بهش باعث میشه قفس سینه ام سنگین بشه .
یحو قلبم می گیره
نمی دونید چقدر برام سخت بود.
اما گفتم :
خداحافظ مادر بزرگ مهربونم ،خداحافظ پروانه ،خداحافظ طنین،خداحافظ بابا بزرگی تنها کسی تو فامیل باهاش راحت بودم. خداحافظ مادر، خدانگهدار سارا،خدانگهدار هانی،خدانگهدار سحر
بدتر از همه خداحافظ بهترین دوست من.
نمی تونم شماها رو فراموش کنم،بیشتر از همه تو بهترین دوست من همیشه یاد و خاطرات برام عزیز می مونه.
 
وقتی پروانه رو بردن
همش یه حسی ته دلم می گفت اون آخرین بار بود
که دیدیش
اما نه می تونستم نه می خواستم که باور کنم
هنوز نمی تونم.
من بعد کلی به مرگ فکر کردم اون شب می گفتم
اگه پروانه برنگرده خودمو می کشم ،می گفتم خودمو می ندازم پایین
واقعا این زندگی برام ارزشی نداشت و نداره
چون ازم خواستی بعد تو حواسم به بچه ها باشه دارم به زور خودمو می کشم جلو
به هیچکسم هیچی نگفتم ،قرارم نیست بگم
تنها کسی که همه چی رو می‌دونه فقط خودتی
حتی عاطفه ام که همیشه تا جایی که بتونه میاد بهم کمک می کنه حتی اونم نمیدونه
راستی کاش تو بودی عاطفه رو میدیدی مثل خودته پروانه همون قدر روانی
اشتباه تو تکرار کردم تجربه ها عبرت نمیشن
ناراحت نیستم. بعد تو هیچی نمیتونه ناراحتم کنه
از چشماش می فهمیدم چی تو سرشه اما آخرین بار عینک دودی زد
دست مو خونده بود.از بغض صداش فهمیدم گرفته است اما نازنین هیچوقت با من حرف نمی زد و همدم تو بودی پروانه.
 
نرو که تلخ حال و روزم برام سخته هنوزم بدون تو
نرو واست چی کم گذاشتم کسی جز تو نداشتمه

میشه تو راه اینو می خوندی
یادمه یه خواننده بود اون موقع ارشاد عاشق صداش بودی
البته من هنوزم میگم اون اصلا صدا نداشت
ما دوتا اینقدر از مدرسه اخراج شده بودیم دیگه تصمیم گرفتن تنبیه مون تغییر بن من و پروانه رو با چند نفر دیگه تو مدرسه شب نگه دارن این تنبیه بود به مدت سه شب
مام مدرسه رو آتیش زدیم.
کسایی که مدرسه ادب دوست رفته باشن میدونن که یه بخشی از مدرسه رو پوشوندن و قفل کردن چون سوخته داغونه بله اون کار ماست افتخار نیستا ولی من پشیمون نیستم.

چون اتفاقی بود ما قصدمون یک دود کوچیک با برگ های امتحان بود.
 
خسته ام
حالم گرفته است ،خودمم نمیدونم چه مرگم شده
چیز جدیدی نیست که همیشه همین بوده
می‌دونم قرار نیست دیگه به هیچکدوم از آروز هام برسم نمیشه دیگه می‌دونم اون روز هایی رو که می خواستم نمی بینم دیگه امیدی ندارم
مسخره است اما من همه تلاش مو واسه درست کردن اوضاع کردم .
وقتی خودتون نمی خواید من نمی تونم کاری کنم.
ای کاش بهم گوش بدید.هنوزم نگرانم ،هنوزم می خندم ،هنوزم هرچی بهم بگید میگم خیالت راحت حله ولی ازتون دلم پُر
این رسمش نبود.
من پنج ساله یه شب آروم نخوابیدم .
تا چشمامو می بندم همه چی یادم می افته
 
یه چیزایی هست که همیشه اذیتم می کنه
اینکه نمی تونم حرفامو بزنم ساکت میشم
اینکه وقتی ناراحتم هیچی به هیچکس نمی گم
اینکه جواب دیگرانو برعکس میدم اینکه من هیچ کاری نکردم ولی من کوتاه میام و معذرت خواهی می کنم اینکه همیشه می خندم حتی اگه بدترین حرفو شنیده باشم.

من می‌دونم نباید از کسی انتظاری داشته باشم
می‌دونم حق ندارم از دیگران توقع بی جا داشته باشم.اما دست خودم نیست دلم می خواست حداقل یکبار یکی حالمو ببپرسه ببینه هنوز زنده ام یا نه دلم می خواست اون روز حداقل شماها که همه چی رو میدونید بیاید پشت من
دلم می خواست اون روز که برا اولین بار رفتم دونبال آرزوم تشویقم کنید .
می‌دونم کار و زندگی دارید ولی یه روز خالی واسه چند ساعت حرف زدن نداشتید
همه اینا به کنار در حد اینکه جواب تلفن مو بدی نبودم یعنی ؟
من خودمو اینو می فهمم که نباید خورده بگیرم بهتون ولی دلم نمی‌فهمه دوست داره شماها باشید پیشش
 
قدیم یه انشأ تو مدرسه بود روزی که می خواهید تکرار بشه
من هرچی فکر کردم دیدم همچنین روزی نداشتم ولی روزهایی که نمی خوام تکرار بشه زیاد بوده

فکر می کردم بدترین لحظه زندگیم فوت طنین بخاطره مشکل قلبی بوده اما بعدش دیدن پروانه تو اون وضع رو تخت اورژانس بود خیلی حس بدی بود وقتی می رفت میدونستم دیگه قرار نیست ببینمش بعد پروانه هیچی مهم نبود حتی چندبار به مرگ فکر کردم اون موقع می خواستم خودکوشی کنم بعد اون نامه اش یکم آروم تر شده بودم
بعدش مادرم وقتی مادرم حالش بد شد
می ترسیدم نمی خواستم بره وحشت داشتم از نبودنش وقتی بابام اومد خونه حالش بد بود اولش فکر کردم یه اتفاقی افتاده ولی بعد تو دلم می گفتم نه مامان خوبه فقط یکم حالش بد شده
نمی خواستم باور کنم وقتی بابام زد زیر گریه قلبمو خودم هم زمان باهم افتادیم یه جور که هنوز نتونستیم بلند بشیم.
بعد از مامانم دل می خواست مراقب خونه و خانواده ام باشم هر وقت می بینم محراب حالش بده ولی بهم هیچی نمیگه اذیت میشم هروقت می بینم دوباره داره قرص میخوره ناراحت میشم
سرش غر میزنم باهاش دعوا می کنم چون داداشمه دوستش دارم دلم نمی خواد زندگی شو خراب کنه.
 
بعدش که با عاطفه رفته بودیم کویر تو راه بر گشت تصادف کردیم لاستیک ماشین ترکید جفتمون بی تجربه و بی گواهینامه ماشین جلویی مون وایستاد که ما بزنیم بهش و ماشین چپ نکنه وقتی دیدم صورت عاطفه خونیه سرش رو فرمون ته دلم خالی شد گفتم نه دیگه بسمه دیگه طلاقت شو ندارم لطفاً اینبار نه نمیدونی چه حس نکبتی بود فکر می کردم نحسم چشما مو‌ بسته بودم صورت عاطفه رو نبینم ، فقط صداش میزدم
بیشتر از بیست بار صداش زدم تا جواب داد عوضی صدات رو مخمه خفه شو بالاسر مسدوم
وقتی اورژانس اومد با رو بیمارستان دامغان
اولش ترسیده بودیم جفتمون ولی ماجرا حل شد
دو روز اونجا موندیم تا یکی بیاد دونبال مون با صورت های زخمی و دست و پای شکسته برگشتیم خونه.
ولی بعد ترین لحظه زندگیم اون روزی بود که تو بهم اون حرفا رو زدی از اون روز از ذهنم پاک نمیشه
همه چی رو تا الان بخشیدم هرکسی هرچی گفت هرکاری کرد بخشیدم ولی اینکی بدجوری رو دلم مونده متأسفم که به تو اینو میگم ولی نمی بخشمت هیچ وقت یادم نمیره.
 
حتی شک دارم حرف هایی که گفتی واقعی بوده باشه
احساس بدی بهم دست دادن هم ناراحتم و متأسفم اگه همه چیز واقعی باشه هم اینکه تو خیلی در حقش بد کردی اون طفلکی معلوم نیست الان چه حال روزی داره ازت بدم میاد واقعا
چقدر سخته براش زندگی کردن .
الهی بمیرم دختر بیچاره
واقعا نمی‌دونم چرا شبا اینقدر فکر و خیال میزنه به سرم.
 
از خودم خسته شدم
از این حجم سادگی ،دیوونگی،حماقت،خریت،زود باور بودن و دوست داشتن کسایی که براشون مهم نیستم خسته شدم
چرا جهان داره معکوس می چرخه لعنت به من که هرچی می کشم تقصیر خودمه
من تاوان کارهای خودمو میدم.
چقدر تلخه که حتی نمی تونم حرفا مو بهت بزنم
هیچوقت نتونستم همیشه یه دستی میاد محکم جلو دهن مو می گیره نمی تونم چیزی بهت بگم دلم می خواد باهات حرف بزنم ولی نمی‌دونم چجوری باید بهت بگم.
من حرف زدن بلد نیستم چجوری خودت تا الان نفهمیدی آخه
خب خودت بگو دیگه من می فهمم چته ولی جرأت ندارم نزدیکت بشم از برخوردت می ترسم بهم حق بده آخرین بار که اومدم دیدنت تو با چاقو زدی تو دستم.
نمی خوام اذیت بشی دوستم .
 
عقب
بالا پایین