اختصاصی ترآ

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع -Taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
تو تازه‌ترین حس خدا دادی من باش،
گاهی غم و یک عمر فقط شادی من باش،

ویرانه‌ترین شهر جهانم که نباشی
معمار‌قسم‌خورده‌ی آبادی من باش
 
گرچه خوشبخت است هر ك پسر دارد
غالبا لطف خدا مشمول دختر دارهاست
 
بین نسکافه و قهوه تو همان چای منی
همگی شاد و سروش‌اند و تو ایتای منی
 
« یوسف کنعان من کنعان شعرم پیرشد،
باز آی ازمصر باور کن که دیگر دیرشد،
دردِ هجرت چشم یعقوب دلم راپیر کرد!
پس توپیراهن بیاور ناله‌ام شب گیرشد
ای که چون موسی عصایت را به دل‌ها میزنی
مردم از غم این عصا درقلب من تیر شد!
 
ای مسیحای تمام شیعیان عیسای من!
نی غلط گفتم که عیسائیت عالم گیر شد
فصل غم اندوه بی پایان خزان بی بهار
شعله زد بر خاک خاک سرزمینم قیر شد
آسمان سینه ام ابریست ای باران ببار...
بس نباریدی دلم چون سوره ی تکویر شد».
 
ما ز چشم مس*ت تو مستیم و این دیوانه‌ها
لاف مستی میزنند از باده‌ی انگورشان
 
بیخیال شاعری یک جمله ختمِ کلام؛
خسته‌ام در کنج چشمانت محلم میدهی؟
 
ساده بودم،
مرا هوایی کرد!
با همان عشوه‌ی نخستینش
باختم کشور دلم را
در ترکمنچای عشق ننگینش؛
 
شده باران بزند قلب تو دیوانه شود؟
همه‌ی خاطره ها نزد تو بیگانه شود؟

شده از دست کسی یک دفعه دلگیر شوی ؟
او در آغوش کسی باشد و تو پیر شوی؟

شده با جان و دلت عاشق و مجنون باشی؟
او کنار دگری باز تو دلخون باشی؟

شده با یاد کسی تا به سحر گریه کنی؟
با خدا درد و دل و پیش همه شکوه کنی؟

شده روزی برسد بغض امانت ندهد؟
آنقدر گریه کنی هیچ ز یادت نرود؟
 
یه کاربر خیلی‌غمگین نوشته بود:
«مرا از پا آویزان کنید شاید فکرش از سرم افتاد»
 
عقب
بالا پایین