می زند در رخِ رخ نمای این شهر
آواز کلان و سرخوشّ همچو این مرد
وای که رسم زمانه کرد بر او سرد
که شود، مرگ آرزو و گریه و اشک
....
رازی ام به رضای تو ای مرگ
تو ز من و لایق و لایق ز منی تو
در کنج دلم هستی و اتمام منی تو
تو همان وصله ی بیدادِ منی
تو همان درخت پر شِکفِه ی آواز منی
سجاد شهرستمی🕊