اختصاصی نـورُ الـظِّـــلـــال | دِلــــانـه‌حَنیـسا

من خوشم از تو نمی آید، خب، زور که نیست
دل من خواسته این گونهُ و، مجبور که نیست


بوسه ات مال خودت، دم نزن از نیشابور
لب تو گرچه اناری شده، انگور که نیست

خب به من چه که در آیینه، طلا می‌ریزی
رونق اینهمه بازار، فقط بور که نیست

هرچه شیرین، عسل ناب نخواهی شد نه!
با نمک بودن تو قصه‌ی پرشور که نیست

هرکسی گفته، غلط کرده که آدم کشتی
چشمهای تو سیاه است، سیانور که نیست


باد! دست از سر پیراهن یوسف بردار
درد و یعقوب، خودش می بیند کور که نیست!

دست بردار از این ساز شکسته، به تو چه
ماه تو ماه نوازنده‌ی ماهور که نیست

اشتباه آمده‌ای سمت خلیجم، برگرد
هر پری لایق خوشبختی این تور که نیست


- شهراد میدری
 
یک روز برفی کفشهایت را به پا کردی...
توی خیابان دستهایم را رها کردی!!

از رد پاهایت تو را دنبال می کردم...
دیدم که ناگه رد پاها را "دو تا" کردی..!

یک صحنه ای دیدم که حتی گفتنش سخت است...
دستش میان دستهایت بود و "ها" کردی...

پایم چنان خشکید و بغضم در گلو وا شد
گویا مرا در آتشی سوزنده جا کردی...

رفتی ولی زخم عمیقی بر تنم مانده...
آن روز برفی خود بگو با من چه ها کردی

اکنون تمام خاطراتت مثل کابوس است
ماندم چرا در روز آخر کودتا کردی...؟

لعنت به تو...لعنت به هر برفی که می بارد...
بعد از تو در شهری که دستم را رها کردی...!


- مسعود محمدپور
 
ﮐﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻝ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﻭ ﻣﯿﺸﮑﺴﺖ
ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺖ !
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺭﻭﯼ ﻫﺮ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﮐﻤﺎﻥ
ﻣﯽ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻤﺎﻥ !
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻗﻠﺐ ﻫﺎ ﺁﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ
ﮐﯿﻨﻪ ﻭ ﻏﻢ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺩﻝ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﮐﺎﺵ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪگی
ﺗﺎ ﺷﻮﺩ ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﻗﺎﺏ ﺑﻨﺪﮔﯽ
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﮐﺎﺵ ﻫﺎ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ
ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻏﺼﻪ ﻫﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮﺩ
ﺭﺩ ﭘﺎﯼ ﮐﯿﻨﻪ ﻫﺎ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮد..
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ
ﻻﺍﻗﻞ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺭﺍ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺩﺍﺷﺖ
ﺳﺎﻋﺘﻢ ﺑﺮﻋﮑﺲ ﻣﯿﭽﺮﺧﯿﺪ ﻭ ﻣﻦ
ﺑﺮﺗﻨﻢ ﻣﯿﺸﺪ ﮔﺸﺎﺩ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺮﻫﻦ
ﺁﻥ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ، ﮐﻮﺩﮐﯽ ، ﺳﺮﻣﺸﻖ ﺁﺏ
ﭘﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺍﺏ
ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻭﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺩﻟﻮﺍﭘﺴﯽ
ﺩﻝ ﻧﻤﯿﺪﺍﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ
ﻋﻤﺮ ﻫﺴﺘﯽ ، ﺧﻮﺏ ﻭ ﺑﺪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ
ﺣﯿﻒ ﻫﺮﮔﺰ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ !

جناب ِ
علی اسفندیاری
(نیما_یوشیج)
 
می‌بینمت از دور و زیاد است همین هم
این سوخته‌دل ساخته با کمتر از این هم

صدبار صدایت زدم اما نشنیدی
یک چشم بگردان به من گوشه‌نشین هم

عشقی که زمینی نشود فایده‌اش چیست؟
ای ماه بینداز نگاهی به زمین هم

گفتی که ز خود بگذر و دیدی که گذشتم
از روح و روان هم، تن و جان هم، دل و دین هم

از پیچ و خم رود گذشتیم و رسیدیم
از چشمه‌ی تردید به دریای یقین هم

ای زاهد اگر منکر عشقی به جهنم !
ما با تو نیاییم به فردوس برین هم


جناب ِ
فاضل نظری
 
لبخندهای مختصرت را نخواستم
من تلخ خوش‌ترم شکرت را نخواستم

بردار بار کهنه خود را ز دوش من
این شانه خسته است سرت را نخواستم

منکر نبودم آنهمه زیبایی تو را
داری هنر ولی هنرت را نخواستم

من در قفس_خیال خودم بال می‌زنم
حیران نشو که بال و پرت را نخواستم

تنها سکوت لایق تنهایی من است
چیزی نگو برو نظرت را نخواستم


چشمت چه دیر حال مرا گریه می‌کند
بی فایده است شعر ترت را نخواستم

گفتی برای عشق سرت درد می کند
لعنت به عشق ، دردسرت را نخواستم


- صامره حبیبی
 
گاهی شَرارِ شَرم و، گاهی شُورِ شیدایی است
این آتش از هر سَر که برخیزد تماشایی است

دریا اگر سَر می زند بر سنگ حق دارد
تنها دوای درد عاشق ناشکیبایی است

زیبای من روزی که رفتی با خودم گفتم
چیزی که دیگر برنخواهد گشت زیبایی است

راز مرا از چشم هایم می توان فهمید
این گریه های ناگهان از ترس رسوایی است

این خیره ماندن ها به ساعت های دیواری
تمرین
برای روزهایی که نمی آیی است

شاید فقط عاشق بداند او چرا تنهاست
کامل ترین معنا برای عشق تنهایی است

جناب ِ
فاضل نظری
 
سر هر صبح چه کاری به نگاهم داری؟
تو مگر کوچه برای گذرت کم داری؟

خوشگلی خوش بر و رویی و پر از خوش خلقی
خوش به حالت که خوشی را همه با هم داری

از همان روز که گفتم به تو می آید اخم!
هر زمان می رسم از راه، تو ماتم داری...

زخم کاری دلم، باز تو را می خواهد
نکند جای دو تا چشم تو مرهم داری

جلوی آینه من هستم و لبخند به تو
و کسی هم که بپرسد نکند کم داری؟

تا دهان باز کنند از تو سخن می گویند
کس و کار منی و ، اینهمه آدم داری!!؟؟

پس هر حادثه ای می کنم اعلام نیاز
در بساطت تو ببین شانه ی محکم داری؟

بعد هر بوسه ی دلچسب کمی می میرم
توی ترکیب لبت هم نکند سم داری

تو بگو "جان بده" من قبل "بده" می میرم!
نه خدایی تو در این رابطه غم هم داری؟؟

- مریم صفری
 
حال مرا دیگر نمی فهمی
از ته کشیدن های خودکارم
تو تخت می خوابی،نمی بینی
تا گرگ و میش صبح بیدارم

گل می گذارم روی میز تو
تا خنده هایت سهم من باشد
زن های عاشق کارشان این است
لطفاً نگو هرروز بیکارم

من قرص های کوچک زردم
که دردهایم را نمی فهمند
دکتر برایم شعر می خوانی؟
این روزها بدجور بیمارم

سلول های کوچک قلبم
از سینه ام راه فراری نیست
در من شکسته استخوان عشق
من یک زن در خویش آوارم

ای کاش جای این که زن بودم
پیراهنی بودم که می پوشی
آه "ای پری کوچک غمگین"
با بوسه می آید به دیدارم؟

وقتی که شاعر می شود یک زن
حتماً غذایش گاه می سوزد
خانه ولی لبریز از گرماست
هی می نویسد دوستت دارم

حالا تو را از دور می بینم
در چشم های روشنت برقی ست
فندک نمی خواهم همین کافیست
روشن شود توتون سیگارم

- لیلا خاکان
 
لبخند مرا بس بود،آغوش لِهم می‌کرد
آن بوسه مرا می‌کشت،لب منهدمم می‌کرد

آن بوسه و آن آغوش،قتاله و مقتل بود
در سیرِ مرا کشتن این پرده‌ی اول بود

تنها سرِ من بین این ولوله پایین است
با من همه غمگینند تا طالع من این است

در پیچ و خمِ گله یک‌بار تو را دیدم
بین دو خیابان گرگ هی چشم چرانیدم

محضِ دو قدم با تو از مدرسه در رفتم
چشمت به عروسک بود،تا جیبِ پدر رفتم


این خاصیت عشق است،باید بلدت باشم
سخت است ولی باید در جزر و مَدت باشم

هرچند که بی‌لنگر،هرچند که بی‌فانوس
حکم آنچه تو فرمایی اِی خانم اقیانوس


کُشتی و گذر کردی،دستانِ دعا پشتت
بر گودِ گلویم ماند جا پای هر انگشتت

از قافله جا ماندم تا هم‌قدمت باشم
تا در طَبقِ تقسیم راضی به کمت باشم...

- علیرضا آذر
 
عقب
بالا پایین