اختصاصی نـورُ الـظِّـــلـــال | دِلــــانـه‌حَنیـسا


چون روز روشن است که با هر عقیده‌ای
دل می‌دهد بشر به چنین آفریده‌ای

سَرخورده‌ام که غیر، تو را برگزیده‌اند
آزرده‌ام که غیر مرا برگزیده‌ای

دلگیرم از تو، ای که دلت گیر دیگری‌ست
از آن که سر سپرده به تو، دل بریده‌ای

جز روی دوست هیچ نیامد به چشم من
در خشت دیدم آنچه در آیینه دیده‌ای

آب از سرم گذشت و فدای سرت اگر
خواب از سرم پراندی و خوش آرمیده‌ای

با ذوق زیر نام تو را خط کشیده‌ام
اما چرا تو دور مرا خط کشیده‌ای

ای عشق! دیگر این دل من دل نمی‌شود
مثل همیشه دیر به دادم رسیده‌ای...

- سیدجعفر حیدری
 
زمین خلاصه‌ای از چشم آسمانی توست
غزل برآمده از بازی زبانی توست

کمی نخند ! کمی دور شو ! کمی بد باش !
که هر چه می‌کشم از دست مهربانی توست

هرآنچه را بفروشم نمی‌رسد وسعم
به خنده‌ی تو که سوغات دامغانی توست

بلوغ زود رسم علت کهولت نیست
اگر که پیر شدم مشکل از جوانی ِتوست

دو سال می‌گذرد من هنوز سربازم
وظیفه‌ی شب و روزم ندیده بانی توست


- یاسر قنبرلو
 
ﺑﯿﻦ ﺻﺪﻫﺎ ﺳﺮﻓﺮﺍﺯﯼ ﯾﮏ ﺗﺒﺎﻫﯽ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ
ﮔﺎﻩ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﺧﻼﯾﻖ ﺭﻭﺳﯿﺎﻫﯽ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﻄﺮﻧﺞ ﺑﺎ ﺧﻮﯾﺶ ﺍﺳﺖ، ﺗﺎ ﮐِﯽ ﻓﮑﺮ ﺑُﺮﺩ؟
ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺻﻔﺤﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ

ﺭﺷﺘﻪ ﯼ ﺑﯿﻦ ﻣﻦ ﻭ "ﺍﻭ" ﺑﺎ ﮔﺮﻩ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺷﺪ
ﻣﻌﺼﯿﺖ ﺁﻧﻘﺪﺭﻫﺎ ﺑﺪ ﻧﯿﺴﺖ، ﮔﺎﻫﯽ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ !

ﻫﺮ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﻝ ﭘﺎﮐﯽﺍﻡ ﺩﻡ ﺯﺩ ﻣﺮﺍ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﺬﺍﺷﺖ
ﺁﻣﺪﻡ ﺣﻔﻈﺶ ﮐﻨﻢ، ﺩﯾﺪﻡ ﮔﻨﺎﻫﯽ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ …

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻋﺸﻘﻢ ﻫﺮ ﮔﻨﺎﻫﯽ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﺩﺭ ﭘﺸﯿﻤﺎﻥ ﮐﺮﺩﻧﻢ ﻟﻄﻒ ﺍﻟﻬﯽ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ …


ﻣﺎ ﺻﺮﺍﻁ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﺑﯽ ﺗﻘﺎﻃﻊ ﺳﺎﺧﺘﯿﻢ
ﮔﻔﺘﻪ: «ﻻ ﺍﮐﺮﺍﻩ ﻓﯽ ﺍﻟﺪﯾﻦ»، ﭘﺲ ﺩﻭﺭﺍﻫﯽ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ …

- کاظم بهمنی
 
من خانه‌ی ویرانه ام و بی خبر از من
هر روز خدا می گذرد صد نفر از من


مثل خود شیطان فقط از دور مهیبم
بیهوده گریزان شده نوع بشر از من


چون صخره شب و روز رفیقش شدم اما
دریا به کسی مشت نزد بیشتر از من

در خاطر من هیچ به جز حزن نیاندوخت
آن کس که نمیخواست بجز شعرتر از من

ای عشق بیا آدمی از نو بتراشیم
خوشبخت تر و خوبتر و شادتر از من


- غلامرضا طریقی
 
گذاشتم بِرَوَی تا مرام بگذارم
به دل شکستنِ تو احترام بگذارم

سکوت کردم و چیزی نخواستم از تو
وظیفه بود که سنگِ تمام بگذارم

خودم مسبّبِ هر پر کشیدنت بودم
خودم نخواسته بودم که دام بگذارم

فقط اگر که دلم تنگ شد بهانه گرفت
اجازه هست برایت پیام بگذارم؟

چقدر لحظه‌ی تنهایی‌ام سرِ خود را
به جای شانه‌ی تو روی پام بگذارم؟

به احترامِ غمِ رفتن تو مجبورم
نوار مرثیه‌ای بی کلام بگذارم

مرا ببخش که ترس از رقیب باعث شد
به جای اسم تو در شعر، لام بگذارم...

- سجاد بوستانی
 
من ابرهای بی‌شماری در گلو دارم
مغرورم آنقدری که بغضم را نمی‌بارم

گفتند دلگیری چرا، گفتم نمی‌دانم
آه ای نمی‌دانم ترینم! دوستت دارم

ناگفته‌ها در سینه روی هم تلنبارند
حرفش که می‌افتد به یک لبخند ناچارم

از هر چه می‌ترسیدم آخر بر سرم آمد
از عشق می‌ترسم تو را شاید به دست آرم

هر شب خدایم را به چشمان تو می‌بازم
باید خدایم را به چشمان تو بسپارم

چشم تو را وقتی که دیدم زیر لب گفتم
روزی به این دیوانه‌خانه می‌کشد کارم

تا چشمهایت اشتباه خوب من باشند
من دست از این اشتباهم برنمی‌دارم

جان کندنم دور از تو نامش زنده‌مانی بود
من زندگانی را از آغوشت طلبکارم

یک روز می‌بارم کنارت رنجهایم را
من ابرهای بی‌شماری در گلو دارم

- علی صفری
 
حالا که خواب رفته دلم، بی‌صدا برو
آرام رد شو از من و بی‌اعتنا برو

این‌بار حرفهای دل من نگفتنی‌ست
این‌بار را نپرس چرا و کجا؟...برو

از نو تمام خاطره‌ها را مرور کن
اصلاً نیا به قلب من از ابتدا،برو

اصلاً خیال کن که دلت جای دیگری‌ست
اصلاً خیال کن که ندیدی مرا... برو

بعد از تو هیچ کس به دلم سر نمی‌زند
در را ببند پشت سرت، بی‌صدا برو

- حسن اسحاقی
 
گفتم: ببخش! وسوسه‌انگیز نیستم
گفتی: تو شاعری! و همان نیز نیستم

بر سینه‌ی ستبرت اگر دست رد زدم
حیفی؛ اگرنه آدم پرهیز نیستم

دلسوز اعتیاد به تاریکی‌ام نشو
خورشید من نباش، سحرخیز نیستم

میلی نداشتم به شکوفا شدن ،ولی
من مستحق این‌همه پاییز نیستم

در من هزار جنگ درونی به‌پا شده‌ست
با این‌وجود با تو گلاویز نیستم

زخمی نمی‌شوی، تو هم از من بِبُر، نترس
عمری‌ست هرچه می‌شکنم تیز نیستم

می‌شد که شعر شاد بگویم، ولی ببخش!
اهل دروغ مصلحت‌آمیز نیستم

- فاطمه تنبیه
 
گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی
اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی

یک روز شاید در تب توفان بپیچندت
آن روز باید! راه صحرا را بلد باشی

بندر همیشه لهجه‌اش گرم و صمیمی نیست
باید سکوت سرد سرما را بلد باشی

یعنی که بعد از آنهمه دلدادگی باید
نامهربانی‌های دنیا را بلد باشی

شاید خودت را خواستی یک روز برگردی
باید مسیر کودکی‌ها را بلد باشی


یعنی بدانی ” …مرد در باران ” کجا می‌رفت
یا لااقل تا ” آب – بابا ” را بلد باشی

حتی اگر آیینه باشی، پیش آدم‌ها
باید زبان تند حاشا را بلد باشی

وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری
باید هزار آیا و اما را بلد باشی

من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟… نمی‌دانم
اما تو باید سادگی ها را بلد باشی

یعنی ببینی و نبینی!…بشنوی اما…
یعنی… زبان اهل دنیا را بلد باشی

چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری
باید تو مرز خواب و رویا را بلد باشی

بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی‌خلخال!
باید زبان حال دریا را بلد باشی

شیراز رنگ خیس چشمت را نمی‌فهمد
ای کاش رسم این طرف‌ها را بلد باشی

دیروز- یادت هست- از امروز می‌گفتم
امروز می‌گویم که فردا را بلد باشی

گفتی :” وجود ما معمایی است….“ می‌دانم
اما تو باید این معما را بلد باشی



- محمدحسین بهرامیان
 
ای عشق! ای شکنجه‌گر مهربان من
دلسوزی تو می‌زند آتش به جان من

من راضی‌ام به مرگ، مرا زجرکش مکن
درد فراق بیشتر است از توان من

کام از هزار جام گرفتم ولی هنوز
خالی‌ست جای بوسه‌ی تو، بر لبان من

ویرانه است خانه من بی حضور تو
آشفته است بی‌سر زلفت جهان من

بازآ و قفل بشکن و آزاد کن مرا
ای قهرمان گمشده‌ی داستان من

بر تربتم دو غنچه به هم بوسه می‌زنند
عشق است و زنده است هنوز آرمان من


جناب ِ
فاضل نظری
 
عقب
بالا پایین