در حال ویرایش داستانکِ گُل بنفشه | به قلم BHROO

BHROO

ناظر ارشد آثار
ناظر ارشد آثار
نوشته‌ها
نوشته‌ها
279
پسندها
پسندها
1,559
امتیازها
امتیازها
183
سکه
650
عنوان: گُل بنفشه
نویسنده: بهار.کاف
ژانر: عاشقانه، تراژدی
cw_1787681261_eb7b19ca.jpg


cw_1786897818_1e35609b.jpg



خلاصه:
در میانِ ویرانه‌های جنگ در لهستان، مردی جوان که عاشقانه زنی را دوست دارد، برای دفاع از کشورش اعزام می‌شود. ویولت معشوقه‌ی غم‌انگیز ی که شوقِ عاشقی در زیر پوستش می‌دَود، روز‌ها را در پِی دیدن یار سپری می‌کند. امّا جنگ، جنگ است. می‌کشد و غارت می‌کند و برایش به یغما رفتن احساساتی همانند عشق ذره‌ای اهمیت ندارد.




مقدمه:
«هر سربازی،
در جیب‌هایش،
در موهایش،
و لای دکمه‌های یونیفورمش،
زنی را به میدان جنگ می‌برد.
آمار کشته های جنگ
همیشه غلط بوده است.
هر گلوله،
دو نفر را از پا درآورده؛
سرباز و زنی که
که دوستش دارد.»
 
آخرین ویرایش:

●•.به نام خالق شکوفه‌های شعرِ زندگی .•●

cw_1774974278_97467071.jpg


نویسندگان گرامی صمیمانه از انتخاب «انجمن کافه نویسندگان» برای ارائه آثار ارزشمندتان متشکریم!


‌پیش از شروع تایپ آثار ادبی خود، قوانین و نحوه‌ی تایپ آثار ادبی در«انجمن کافه نویسندگان» با دقت مطالعه کنید.



پس از گذشت حداقل 7 پست از داستانک، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد داستانک بدهید. توجه داشته باشید که داستانک های تگ‌دار نقد نخواهند شد و در صورت تمایل به درخواست نقد، قبل از درخواست تگ این کار را انجام بدهید.



پس از نقد اثر میتوانید برای تعیین سطح اثر ادبی خود درخواست تگ بدهید.



شما می‌توانید پس از تگ اثر درخواست جلد بدهید.



همچنین شما می‌توانید پس از 6 پست درخواست کاور تبلیغاتی بدهید.



همچنین پس از ارسال 10 پست پایان اثر ادبی خود را اعلام کنید تا رسیدگی های لازم نیز انجام شود... .



اگر بنا به هر دلیلی قصد ادامه دادن اثر ادبی خود را ندارید می توانید درخواست انتقال به متروکه بدهید تا منتقل شود... .



قلمتان سبـــــــــ🍃ـــــــز

«مدیریت تالار ادبیات»
 
چشم‌هایش دروغ نمی‌گفتند. وقتی ردّ اشک در آن‌ها نمایان می‌شد، به وضوح می‌توانستم در صداقت معصومانه‌ی چشم‌هایش غرق بشوم. با این حال، کمی ناز کردن که اشکالی نداشت، داشت؟
«قول نمیدم منتظرت بمونم.»
انگشت اشاره‌اش که بالا آمده بود تا تار موی آشفته‌ام را از روی صورتم کنار بزند، در هوا خشک شد. به چهره‌ی غمگین و مبهوتش خیره شدم. خودم را که نمی‌توانستم فریب بدهم، انتظار برای او باعث زنده ماندم می‌شد. بالاخره پس از اندکی سکوت لب‌های خشک شده‌اش را با زبان خیس کرد و آهسته‌تر از صدای به هم خوردن قطرات آب، زمزمه کرد:
«حق داری کسی مثل من رو دوست نداشته باشی.»
لرزش صدایش قلبم را لرزاند. من او را دوست نداشتم، من او را می‌پرستیدم. اگر می‌دانست تنها لحن صدایش چه بر سرم می‌آورد، این‌گونه ظالمانه حرف نمی‌زد.
«حق ندارم. من همچین حقی ندارم.»
گوشه‌ی چشم‌های قشنگش از بغض نا به هنگامش چین افتاد. چرا من در آن سیاهی مطلوب دیدگانش نمی‌مُردَم؟کاش می‌شد برای چشم‌های زیبایش بمیرم.
«اگه دیگه نتونستی دوستم داشته باشی، حداقل فراموشم نکن.»
دیگر نتوانستم خودم را در مقابل آن لحن مظلومانه سرسخت نشان دهم. قطره اشکی از چشمم بر روی گونه‌ام سقوط کرد. بی‌طاقت خودم را در بغلش انداختم. بغلش بوی بهشت می‌داد. بهشت زمینی من می‌خواست برود و من را تنها بگذارد. چه کاری از دست‌هایم بر می‌آمد؟ بازوانش را محکم دور تن نحیفم پیچاند و با لطافت خاصی به آغوشم کشیده بود. سرش را در موهای آشفته‌ام فرو کرده بود و آهسته نفس می‌کشید.
«کاش می‌تونستم تو رو هم با خودم ببرم.»
 
آخرین ویرایش:
از بغلش بیرون آمدم و روبه‌رویش ایستادم. دست‌هایم را جلو بردم و صورت لاغرش را قاب گرفتم:
«تو باید زنده بمونی لئو؛ به خاطر من.»
لبخند کم‌رنگی بر لبانش نقش بست. پلک‌هایش را محکم روی هم فشرد تا ته دلم را قرص کند.
«حتّی اگه بمیرمم تو من و زنده می‌کنی.»
چشم‌های اشکی‌ام را نادیده گرفتم و لبخند زدم. به قامت بلندش که در یونیفرم سبز رنگ ارتش کشور پنهان شده بود چشم دوختم؛ عکس پرچم لهستان روی آن خودنمایی می‌کرد.
جنگ همیشه خداحافظی به همراه داشت. نمی‌دانستم دوباره هم می‌توانستم لبخندهای زیبایش را ببینم یا نه. نکند این آخرین باری باشد که با مردمک‌های براقِ سیاهش نگاهم می‌کند؟ زبانم را از تفکّر هر آنچه در ذهنم جریان داشت، محکم گاز گرفتم. غم جوانه زده در قلبم را پَس زدم. دلم نمی‌خواست حالا که وقت رفتن رسیده بود، من را غصه‌دار ببیند.
صدای سوت قطار همانند گلوله‌ی تفنگی بود که بند دلم را پاره کرد. نمی‌خواستم برود امّا باید می‌رفت.
ماندنش دست من نبود، حتّی دست خودش هم نبود. وقتی جنگ در کشوری آغاز می‌شود، دیگر جانِ مردانش اهمیت چندانی ندارد، چرا که وطن چشم به راه آن‌ها برای آزادی می‌ماند.
«مراقب خودت باش ویولت عزیزم.»
صدای آرامش‌بخشش در گوش‌هایم نواخته شد. لب‌‌های خشکیده‌ام را نامحسوس گاز گرفتم تا متوجه پریشانی‌ام نشود.
«من همیشه منتظرت می‌مونم. لطفاً زنده برگرد.»
قطار رسیده بود‌. دستش را روی لب‌هایش گذاشت و بوسه‌ی سردی را با نسیم خنکی که در حال وزیدن بود، به سمتم روانه کرد. نمی‌دانم در ذهنش مقصد آن بوسه را کجا تعیین کرده بود، امّا من آن را روی لب‌هایم احساس کردم.
 
آخرین ویرایش:
آفتاب، لابه‌لای موهای طلایی‌رنگم می‌چرخید و پوست سرم را به نوازشی می‌سوزاند. روی چمن‌های سبز رنگی که طراوت بهار را به رُخ می‌کشیدند دراز کشیده بودم. آسمان آبی‌تر از هر وقت دیگری در نگاهم می‌رقصید و هوای پاک کراکوف¹را به مشامم سرازیر می‌کرد.
شادمان از دریافت نامه‌ی لئو، با ذوقی آشکار روی شکم چرخیدم و تک خنده‌ای کردم. پاکت نامه را در دستم گرفتم و پشت آن را خواندم.
«از طرف لئوناردو به قلب بیرون از سینه‌ام ویولت.»
از ته دل چنان لبخند زدم که گویی عضلات صورتم هم عشق را دریافت کرده بودند. آرام پاکت را باز کردم و آن را روی زمین گذاشتم. کاغذِ نامه را در دستم گرفتم و آن را زمزمه‌وار خواندم:
«سلام ویولِت عزیزم.
امیدوارم که حالت خوب باشد و هنوز هم مشغول دوست داشتنم باشی.‌ از آخرین باری که تو را دیده‌ام یک ماه گذشته است. دلم برای چشم‌های زمردیت تنگ شده است. معذرت می‌خواهم که نتوانستم زودتر برایت نامه بنویسم و از زنده ماندم بگویم.
می‌خواهم برایت بگویم که این‌جا با قتلگاه هیچ فرقی ندارد. هر روزی که می‌گذرد از تعداد هم‌رزمانم کاسته می‌شود و تنها یادگاری که از آن‌ها روی دست‌هایم می‌ماند، عکس‌های گذاشته در جیبِ پیراهنشان است؛ امیدوارم بتوانی وقتی برگشتم مرا در خبر دادن به خانواده‌هایشان همراهی کنی.
این‌جا به جای صدای مخمل‌گون تو، صدای گلوله و تفنگ است که جریان دارد. به جای عطر تنِ تو، بوی خون است که در سرم ثبت می‌شود، و به جای دست‌های تو، قُنداق سرد و خشک تفنگ است که دست‌هایم را لمس می‌کند.
من عمیقاً دلم برایت تنگ شده است.
همیشه دوستم‌ بدار،
تا زنده بمانم.
دوستدار تو، لئوناردو اندرسون.»


¹:کراکوف: شهری در لهستان
 
آخرین ویرایش:
با به پایان رسیدن نامه، قطره اشک سمجی از مردمک‌های لرزانم سرازیر شد و خود را تا نام خوش‌قلمِ لئو کشاند؛ گویا او هم همانند من دلش برای جگر گوشه‌اش تنگ شده بود. نامه را به لب‌هایم نزدیک کردم و به قَدر دلتنگی‌ام کلماتی که اسمش را در کنار یکدیگر قرار داده بودند را بوسیدم.
بوی عطر تنش روی نامه مانده بود؛ انگار به جز احساساتش، بغلش هم برایم فرستاده بود.
ترس، چون شکوفه‌ای نو رسیده در دلم شِکُفت. از دست دادنش می‌ترسیدم. می‌ترسیدم روزی بیاید که من باشم و او نه. من زنده باشم و او نه. او گلوله بخورد و من نه! زبانم لال، خدا آن روز را نیاورد.

نوای نگرانِ قلبم خروشان تا لب‌هایم بالا آمد، پس آهسته گفتم:
«خدای عزیزم، مراقب لئوی من باش.»
با افسوس آه کشیدم. روی زمین نشستم و نامه را به دقت تا زدم. پاکت نامه را از روی زمین برداشتم؛ کمی روی دستم سنگینی کرد. احساس کردم چیز دیگری هم باید درون پاکت قرار گرفته باشد. درب پاکت را که باز کردم با یک گُل کوچک بنفشه روبه‌رو شدم.
بنفشه‌ای که معلوم بود زمان زیادی را صرف دوام آوردن کرده بود تا به من برسد؛ پژمرده می‌نمود، مثل دلتنگی.
من هیچ‌وقت از گل بنفشه خوشم نمی‌آمد، پس چرا لئوناردو این گُل را برایم فرستاده بود؟ شانه‌‌ام را از روی ندانستن بالا انداختم. دیگر دوست نداشتنم مهم نبود، حالا که از طرف او بود، به‌نظر خواستنی می‌آمد.
نامه را درون پاکت قرار دادم و بنفشه‌ی کوچکم هم لای انگشتِ شصت و اشاره‌ام گرفتم. باید به خانه بر می‌گشتم و پاسخ نامه‌ی لئو را می‌دادم.
 
آخرین ویرایش:
دست‌هایم را زیر چانه‌ام گذاشته بودم و به اولین گلدانِ خانه‌ام نگاه می‌کردم؛ گلدانِ کوچک و دوست داشتنی‌ام، گلدانِ گُلِ بنفشه‌ام.
نمی‌دانستم چه قدرتی در لئو وجود داشت که می‌توانست مرا عاشق چیز‌هایی کند که ابداً روزی فکر نمی‌کردم بتوانم حتّی دوستشان بدارم. امّا حالا چنان به گلبرگ‌های لطیف و بنفشِ مقابلم خیره شده بودم که گویی چشم‌های تیره رنگِ لئو را می‌دیدم.
عصر به دنبالِ کاشتن گُل گذشت و شب برای به رُخ کشیدن تنهایی‌ام بساطِ خودش را پهن کرد.
هرچند روزها دلتنگ بودم ولی شب که می‌رسید، از نهایت دل‌تنگی گمان می‌کردم ستاره‌ها در قلبم منفجر می‌شوند.
روی زمین کنار شومینه‌‌ای که حالا از فرطِ آمدن بهار خاموش مانده بود نشستم؛ هرچند که سوزِ خنکی از پارکت‌های قهوه‌ای رنگ کف زمین به تنم اصابت می‌کرد و تنم را گه به گاهی می‌لرزاند.
بغض کهنه‌ای گلویم را خاراند. غم باز هم موفق شده بود من را به اسارت خودش در بیاورد. مگر آدم چقدر می‌تواند در مقابل تنهایی مقاوت کند و دَم نزند؟
من از کسی که کنار او یادم می‌رفت تنهایی وجود دارد، دور افتاده بودم. نمی دانم در دنیا چیزی به اندازه‌ی چنین مصیبتی غم‌انگیز وجود داشت؟
دلیل تنهاییِ تحمیل شده به قلبم، را نمی‌توانستم ببخشم.
از جنگ متنفر بودم؛ از جنگ که خانواده‌ام را گرفته بود و دوستانم را آواره‌ی سرزمین‌های بیگانه کرده بود. جنگی که لئوی عزیزم را به کام مرگ کشانده بود و من نمی‌دانستم هم‌اکنون که در این‌جا نشسته‌ام، او در چه حالی قرار داشت؟ زنده بود؟ یا زبانم لال جانش را از دست داده بود؟
سرم را محکم تکان دادم. نامه‌اش همین امروز صبح به دستم رسیده بود، پس حالش حتماً خوب است.
از جایم بلند شدم و به اتاقم رفتم. اُتاق کوچکی که تنها یک تخت چوبی در کنج آن و یک قفسه کتاب بر روی دیوار آن نصب شده بود.
پنجره‌ای در اتاق وجود نداشت که بتوانم از طریق نور ماه تاریکی را از میان بردارم.
به ناچار به طرف قفسه‌ی کتاب‌ها رفتم و شمعی را که از شب‌های قبل نیمه سوخته مانده بود، برداشتم. کبریت را هم که از قبل در کنار شمع قرار داده بودم، برداشتم و روشنش کردم.
شمع را کنار تخت روی زمین گذاشتم و کنارش نشستم. نور زرد رنگش بر رنگ پریده‌ی کاغذ می‌تابید و من را در این فکر فرو بُرد که در جواب لئو چه پاسخی باید بدهم؟
 
جانِ قلمم در آمد تا توانستم آنچه باید را بر روی کاغذ بنویسم. امّا سر انجام نوشتم:
«از کراکوفِ عزیز سلام به تو.
نامه‌ات امروز به دستم رسید؛ هرچند دلم می‌خواست خودت بیایی و در مقابلم بنشینی، در چشم‌هایم زُل بزنی و با صدای لذت‌بخشت مرا به بهشت ابدی نزدیک کنی.
چه کنم که تنها توانستم با خواندنِ احساساتت خودم را به دنیای خیالی بوییدن و بوسیدنت روانه کنم تا بلکه بتوانم اندکی از دلتنگی‌ام را کم کنم.
هیچ‌چیز جای بودنت را نمی‌گیرد.
همان‌گونه که قول داده بودم، به انتظار تو روزهایم را به پایان می‌رسانم و از دوست داشتنت خسته نمی‌شوم.
هر روزی که از خواب بیدار می‌شوم، برای من موهبتی الهی است تا بتوانم تو را بیش‌تر از پیش دوست بِدارم.
در انتهای پاکت نامه‌ای که به دستم رسید، گُل بنفشه‌ی کوچکی را یافتم. اُمیدوارم که به یاد داشته باشی گل مورد علاقه‌ام لیلیوم است. نکند در این زمان که من به دوست داشتنت مشغولم، تو صدایم را در میانِ صدای گلوله‌هایی که به سمتت شلیک می‌شوند، فراموش کنی؟
مواظب خودت باش عزیزم.
زنده بمان، تا دوست داشتنم از ریشه نخشکد.
به اُمید دیدار.
چشم به راهِ شما، ویولت اِستیونز»
کاغذ را به آرامی تا کردم و درون پاکت نامه قرار دادم. آن را برگرداندم و روی آن نوشتم:
«برای تو که بودنت مرا از مرگ نجات می‌دهد»
پاکت را همان‌جا روی زمین رها کردم. شمع را بالا گرفتم و با فوتِ محکمی روشناییش را به تاریکی محض مبدّل کردم.
روی تخت دراز کشیدم و اجازه دادم سیاهی شب، در آغوشم بگیرد و خواب را مهمان ناخوانده‌ی چشم‌هایم کند.
 
آخرین ویرایش:
آن شب هم صبح شد. همانند تمام سیصد و سی‌ و پنج شب‌های دیگر که بدون آمدن تو سپری شدند. یک‌سال از روزی که خانه را ترک کردی گذشته است.
در تمامِ این مدّت تنها سه نامه‌ برایم فرستادی؛ سه‌ نامه‌ای که یکی از آن‌ها را پاسخ دادم، ولی نمی‌دانم آیا هرگز به دستت رسید؟
از دو نامه‌ی دیگر تنها دو گُل بنفشه‌ دریافت کردم؛ هر سه گل بنفشه را در حیاط خانه‌مان کاشتم. از آن سه گل بنفشه حالا مزرعه‌ی کوچکی به وجود آمده که هر ثانیه تو را به یادم می‌آورد.تمامِ خانه‌ بوی نامه‌هایت را می‌دهد، بوی بنفشه.
روزهای زیادی گذشته است که هیچ خبری از تو ندارم. نامه‌های زیادی را به دست آقای جیمزِ شهردار رساندم که نمی‌دانم توانست به دستت برساند یا نه؟
همین دیروز بود که دوباره شهردار را ملاقات کردم. از او خواسته بودم خبری از تو برایم بیاورد؛ بی‌خبری از تو دارد مرا می‌کُشد.
آقای جیمز، محترمانه پشت سیبیل‌های درازش را خاراند و به گونه‌ای که برایش مهم نبود، در قلبِ نیمه‌کار من چه آتشی شعله‌ور از نبود تو می‌سوزد گفت:
«متاسفانه نتونستم هیچ‌خبری از لئوناردو پیدا کنم.»
همین یک جمله کافی بود تا خشمِ فرو خورده از دلتنگیم را چنان بر سرش آوار کنم تا چشم‌هایش از وحشت گشاد شوند.
«پس شما چه‌کاره هستید جناب شهردار؟ مترسکی که بر سر جالیزش نشسته است و منتظر کلاغ‌ها‌ست؟.»
دیگر منتظر نماندم تا واکنشش را ببینم. با تمام غصه‌ای که در سینه‌ام جمع شده بود از شهرداری بیرون آمدم و خودم را به خانه‌‌مان رساندم. تنها چیزی که برایم مانده است همین خانه و این مزرعه‌ی کوچک بنفشه است.
راستش را بگو لئو به خاطرِ ترس از تنها ماندم بود که برایم بنفشه می‌فرستادی؟
 
آخرین ویرایش:
باد ملایم می‌وزد و ناخن‌هایش را درون چشم‌های سرخ شده‌ام فرو می‌کند. دامن چین‌دار سیاهم را مرتب می‌کنم و روی تخته‌ چوبی که جلوی درب خانه نصب کرده‌ام، می‌نشینم. رطوبتِ تخته که ماحصل بارانِ شب گذشته است در تنم نفوذ می‌کند، امّا توجهی نمی‌کنم.‌
دومین زمستان را در غیاب تو دارم از سر می‌گذرانم. نمی‌دانی چه باران‌هایی این‌جا می‌بارد؛ هم از آسمان و هم از چشم‌های بی‌نوای من.
گفتم چشم‌هایم... چشم‌هایم سوی خود را از دست داده‌اند. خیلی خوب نمی‌توانم ببینم. تمام روز را روی همین یک تخته می‌نشینم و به جاده‌ی خاکی و باریکی زُل می‌زنم که هم‌اکنون مه کمرنگی آن را فرا گرفته.

جاده هم با من نامهربان است. چرا دلش برایم نمی‌سوزد؟ نمی‌بیند آن‌قدر تو را ندیده‌ام که اگر عکس کوچک و سیاه و سفیدت نبود تا به الان چهره‌ات را فراموش کرده بودم؟... چرا تو را به من نشان نمی‌دهد؟!
هرشب همانند بیماری توهم‌گونه صدایت را به یاد می‌آوردم تا بتوانم بخوابم ولی دیشب دیگر نتوانستم صدایِ دل‌انگیزت را به خاطر بیاورم.
تو به من بگو، چیزی غم‌انگیز‌تر از این است که صدای عزیزت‌ترین فرد زندگیت را فراموش کنی؟

لئو... یک‌شبه تمام موهای سرم سپید شده‌اند. آن‌قدر گریه کرده‌ام که دیگر اشکی در چشم‌هایم نمانده است. می‌ترسم قبل از این‌که دوباره ببینمت، بمیرم.
دلم برای صدایت هنگام صدا زدن اسمم تنگ شده است. می‌خواهم دوباره بیایی و یک‌بار دیگر مرا «ویولتِ زیبا.» صدا بزنی. باور کن حاضرم بعد از شنیدن صدایت تمامِ زندگیم را فدا کنم.
شنیده‌ام اوضاع جنگ بسیار بد پیش می‌رود. به همین دلیل همسایه‌هایمان همگی از این‌جا رفته‌اند. تنها آقایِ هِنری مردِ میانسالی که پسرش به همراه تو روانه‌ی میدان جنگ شد این‌جا مانده است.
بسیاری از غروب‌ها او را می‌بینم که دل‌نگران در حیاط خانه‌شان قدم می‌زند تا احساساتش را پنهان کند. حتّی از این فاصله هم می‌توانم عطر دل‌تنگی که برای پسرش دارد را استشمام کنم.
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا پایین