قفسه کتاب [ قفسه کتاب اختصاصی MAHAK ]

هجده هزار روبل برای من؟ ذات روستایی‌ات را خوب نشان دادی!

«ابله»
 
شما یک لیبرال روسی تمام‌عیار را به من معرفی کنید تا من بی‌درنگ او را در برابر شما در آغوش کشم!
البته اگر آن لیبرال هم مایل باشد شما او را در آغوش بگیرید!

«ابله»
 
من آرامم. ناراحت نباش. چیزی نیست. این ها فقط اشک است، خشک می‌شوند

«شب های روشن »
 
از خودت می‌پرسی: آن رؤیاها کجا هستند؟ سرت را تکان می‌دهی و می‌گویی: سال‌ها چه زود می‌گذرند! و باز هم از خودت می‌پرسی: تو با زندگی‌ات چکار کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا به خاک سپردی؟ اصلاً زندگی کردی یا نه؟

«شب های روشن »
 
من خیلی دوستت دارم چون عاشق من نشدی

«شب های روشن »
 
چرا حتی بهترین آدم‌ها به نظر می‌رسد که عقب می‌کشند و چیزی را به عنوان راز از دیگران مخفی می‌کنند؟ چرا هر چیزی که توی دلشان هست را به زبان نمی‌آورند؟ چرا هر کسی سعی می‌کند خشن‌تر ازآنچه که واقعاً هست نشان بدهد؟ انگار اگر احساساتشان را زود نشان بدهند مثل این است که به آنها توهین شده. »

«شب های روشن »
 
زندگی من سرگذشتی نداشته، چون جدا از همه زندگی کرده‌ام. کاملاً تنها. تنهای تنها. می‌دانی ـ تنها ـ یعنی چه؟

«شب های روشن »
 
شب کم‌نظیری بود، خوانندهٔ عزیز! از آن شب‌ها که فقط در شور شباب ممکن است. آسمان به قدری پرستاره و روشن بود که وقتی به آن نگاه می‌کردی بی‌اختیار می‌پرسیدی آیا ممکن است چنین آسمانی این‌همه آدم‌های بدخلق و بوالهوس زیر چادر خود داشته باشد؟ بله، خوانندهٔ عزیز، این هم پرسشی است که فقط در دل یک جوان ممکن است پدید آید.
«شب های روشن »
 
خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟

«شب های روشن »
 
بعضی‌وقت‌ها رؤیاپردازی خیلی چیز خوبی است.

«شب های روشن »
 
عقب
بالا پایین