آرام از اتاق بیرون آمدم و راه آشپزخانه را پیش گرفتم. کلافه دست بردم و دکمهٔ بالای بلوزم را باز کردم چون هوای بیشتری برای نفسکشیدن لازم داشتم.
کتایون مشغول ریختن چای بود.
تا مرا دید دست از کار کشید و گفت:
«خوبی؟»
کلافه گفتم:
«نه.»
صدایش را پایین آورد و گفت:
«ببین میراث از سر شب چطور داره نگات میکنه. معلومه دلش برات تنگ شده. بشینید با هم حرف بزنید.»
چطور میتوانستم توضیح بدهم که کار از دلتنگی گذشته است؟ تا خواستم حرفی بزنم معدهام بیشتر بهم پیچید. دستم را روی دهانم گذاشتم. سریع از سرجایم بلند شدم و با قدمهایی عجولانه از پلهها بالا رفتم. تا به اتاق رسیدم، دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. خم شدم و حالت تهوع امانم را برید.
آبی به دست و صورتم زدم. خسته و بیجان روی زمین نشستم. تمام توانم از تنم بیرون کشیده شده بود. صدای باز شدن آرام درب آمد. قبل از اینکه سر بلند کنم، فهمیدم چه کسی است. میراث درب را پشت سرش بست و چند قدم به طرفم آمد. نگاهش روی صورت رنگپریدهام ماند.
کنارم زانو زد. آرام خم شد و چند تار موی پریشان روی صورت و گردنم را کنار زد.
«خوبی؟ فردا میریم دکتر.»
جوابش را ندادم چون هنوز از او دلگیر بودم. کف دستم را به زمین زدم و بلند شدم. به تراس رفتم تا حالم سر جایش بیاید. پشت سرم آمد و کنارم نشست.
سکوت را شکست و آهسته گفت:
«یه توضیح کوتاه بهم بدهکاری.»
سرم را بلند کردم و نگاهش کردم. در کمال پررویی هر طور که دلش میخواست رفتار میکرد، تازه توضیح هم میخواست.
گوشی را برداشت و شمارهای را گرفت.
«شروین، بیا تراس. یه دقیقه کارت دارم.»
چند لحظه بعد، شروین سر رسید. نگاهش را بین ما چرخاند.
میراث با تکان سر به او اشاره کرد و گفت:
«ماجرای نورا رو بهش بگو.»
همان یک اسم کافی بود تا معدهام دوباره بهم گره بخورد. شروین صندلی را عقب کشید و نشست.
«خواهر سادهٔ من، واقعاً برای چندمین بار گول این خانوادهٔ کلاش رو خوردی؟ وقتی دیدیم جواب تماسهای شوهرت رو نمیدی، نشستیم فکر کردیم که کجای کار میلنگه؟ آخرش رسیدیم به نورای مریض که دست از اذیت و آزار برنمیداره. دو روز وقت گذاشتم تا تهتوش رو درآوردم. حتی باهاش حرف زدم. بارداریش درسته؛ ولی از دوستپسر خودش.»
گوشیاش را درآورد و صفحهای را جلویم گرفت.
«خودت ببین. تو پیجش، رسماً اعلام کرد. هم بارداریش رو هم ازدواج رو. بلاگره دیگه، از همین مزخرفات نون درمیاره.»
بلند شد و گوشی را در جیبش گذاشت.
با خنده رو به میراث گفت:
«دادا، یه عذرخواهی کن آشتی کنید، تموم بشه. پیرمون کردید.»
وقتی بیرون رفت من ماندم و میراث، با حقیقتی که سنگینی تمام آن یک ماه را روی سینهام حس میکردم. حداقل خیالم از بابت نورا راحت شد.
میراث شروع کرد به حرفزدن:
«تو چرا به همه اعتماد میکنی جز من؟ کجا بهت دروغ گفتم؟ هرچی توی گذشته بوده، بین مامانم و ملوکخانم…»
بین حرفش پریدم و گفتم:
«نمیخوام گذشته رو مرور کنم.»
دستم را گرفت و بوسهای آرام روی بند انگشتهایم نشاند.
«حواسم بود پسره برات ماهی آورد. یقهٔ لباستم زیادی بازه. حلقه هم نداری.»
خیره به چشمهایی بود که از پشت عینک دورمشکیاش زل زده برایم نطق میکرد. بغض کرده از سرجایم بلند شدم. تا داخل اتاق دنبالم کشیده شد. ناگهان بغلم کرد.
با لبخند بیحالی روی لبم گفتم:
«ولم کن.»
آرام گفت:
«یه ماهه و خوردهای که منتظرم دوباره بغلت کنم الان کجا فرار میکنی؟»
حرفی برای گفتن نداشتم. دستانش محکم دورم حلقه شده بود.
ادامه داد و گفت:
«پس تنبیه میشی. امشب جمع میکنی، بریم خونه. خانم خوشگله، من دیگه خسته شدم.»
سرم را پایین انداختم. چهطور آن دو خط قرمز تست را برایش توضیح میدادم وقتی هنوز خودم در شوک بودم.
آرام گفتم:
«فعلاً نمیشه.»
بوسهای روی لبها نشاند.
بعد کنجکاو پرسید:
«چرا؟»
نگاهم را دزدیدم و گفتم:
«چون کار دارم.»
«پس منم میمونم. از این به بعد یه لحظه هم ولت نمیکنم.»
کتایون مشغول ریختن چای بود.
تا مرا دید دست از کار کشید و گفت:
«خوبی؟»
کلافه گفتم:
«نه.»
صدایش را پایین آورد و گفت:
«ببین میراث از سر شب چطور داره نگات میکنه. معلومه دلش برات تنگ شده. بشینید با هم حرف بزنید.»
چطور میتوانستم توضیح بدهم که کار از دلتنگی گذشته است؟ تا خواستم حرفی بزنم معدهام بیشتر بهم پیچید. دستم را روی دهانم گذاشتم. سریع از سرجایم بلند شدم و با قدمهایی عجولانه از پلهها بالا رفتم. تا به اتاق رسیدم، دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. خم شدم و حالت تهوع امانم را برید.
آبی به دست و صورتم زدم. خسته و بیجان روی زمین نشستم. تمام توانم از تنم بیرون کشیده شده بود. صدای باز شدن آرام درب آمد. قبل از اینکه سر بلند کنم، فهمیدم چه کسی است. میراث درب را پشت سرش بست و چند قدم به طرفم آمد. نگاهش روی صورت رنگپریدهام ماند.
کنارم زانو زد. آرام خم شد و چند تار موی پریشان روی صورت و گردنم را کنار زد.
«خوبی؟ فردا میریم دکتر.»
جوابش را ندادم چون هنوز از او دلگیر بودم. کف دستم را به زمین زدم و بلند شدم. به تراس رفتم تا حالم سر جایش بیاید. پشت سرم آمد و کنارم نشست.
سکوت را شکست و آهسته گفت:
«یه توضیح کوتاه بهم بدهکاری.»
سرم را بلند کردم و نگاهش کردم. در کمال پررویی هر طور که دلش میخواست رفتار میکرد، تازه توضیح هم میخواست.
گوشی را برداشت و شمارهای را گرفت.
«شروین، بیا تراس. یه دقیقه کارت دارم.»
چند لحظه بعد، شروین سر رسید. نگاهش را بین ما چرخاند.
میراث با تکان سر به او اشاره کرد و گفت:
«ماجرای نورا رو بهش بگو.»
همان یک اسم کافی بود تا معدهام دوباره بهم گره بخورد. شروین صندلی را عقب کشید و نشست.
«خواهر سادهٔ من، واقعاً برای چندمین بار گول این خانوادهٔ کلاش رو خوردی؟ وقتی دیدیم جواب تماسهای شوهرت رو نمیدی، نشستیم فکر کردیم که کجای کار میلنگه؟ آخرش رسیدیم به نورای مریض که دست از اذیت و آزار برنمیداره. دو روز وقت گذاشتم تا تهتوش رو درآوردم. حتی باهاش حرف زدم. بارداریش درسته؛ ولی از دوستپسر خودش.»
گوشیاش را درآورد و صفحهای را جلویم گرفت.
«خودت ببین. تو پیجش، رسماً اعلام کرد. هم بارداریش رو هم ازدواج رو. بلاگره دیگه، از همین مزخرفات نون درمیاره.»
بلند شد و گوشی را در جیبش گذاشت.
با خنده رو به میراث گفت:
«دادا، یه عذرخواهی کن آشتی کنید، تموم بشه. پیرمون کردید.»
وقتی بیرون رفت من ماندم و میراث، با حقیقتی که سنگینی تمام آن یک ماه را روی سینهام حس میکردم. حداقل خیالم از بابت نورا راحت شد.
میراث شروع کرد به حرفزدن:
«تو چرا به همه اعتماد میکنی جز من؟ کجا بهت دروغ گفتم؟ هرچی توی گذشته بوده، بین مامانم و ملوکخانم…»
بین حرفش پریدم و گفتم:
«نمیخوام گذشته رو مرور کنم.»
دستم را گرفت و بوسهای آرام روی بند انگشتهایم نشاند.
«حواسم بود پسره برات ماهی آورد. یقهٔ لباستم زیادی بازه. حلقه هم نداری.»
خیره به چشمهایی بود که از پشت عینک دورمشکیاش زل زده برایم نطق میکرد. بغض کرده از سرجایم بلند شدم. تا داخل اتاق دنبالم کشیده شد. ناگهان بغلم کرد.
با لبخند بیحالی روی لبم گفتم:
«ولم کن.»
آرام گفت:
«یه ماهه و خوردهای که منتظرم دوباره بغلت کنم الان کجا فرار میکنی؟»
حرفی برای گفتن نداشتم. دستانش محکم دورم حلقه شده بود.
ادامه داد و گفت:
«پس تنبیه میشی. امشب جمع میکنی، بریم خونه. خانم خوشگله، من دیگه خسته شدم.»
سرم را پایین انداختم. چهطور آن دو خط قرمز تست را برایش توضیح میدادم وقتی هنوز خودم در شوک بودم.
آرام گفتم:
«فعلاً نمیشه.»
بوسهای روی لبها نشاند.
بعد کنجکاو پرسید:
«چرا؟»
نگاهم را دزدیدم و گفتم:
«چون کار دارم.»
«پس منم میمونم. از این به بعد یه لحظه هم ولت نمیکنم.»
آخرین ویرایش: