دکتر آرش نوروزی ایران زاد
مترجم آزمایشی+ جادوگر سپید
منتقد ادبی
سوشالمدیا
مشاور
رمانخـور
مقامدار آزمایشی
عنوان: داستانی از قتل
نویسنده: نورا مورفی
ژانر: تریلر روان شناختی، جنایی، معمایی، تعلیق
مترجم: دکتر آرش نوروزی ایران زاد
خلاصه: داستانی از قتل با این تصور آغاز می شود که شاید آنچه پیش روی خواننده است، داستان یک عشق باشد اما خیلی زود روشن می شود که حقیقت، چیز دیگری است: این داستان، داستان یک قتل است.
کلارا مارتین، وکیلی جوان و سختکوش، در یک مراسم حرفه یی با مردی با نام تروی وستون آشنا می شود. دیدار آنها در ابتدا ممکن است شبیه یک آشنایی معمولی باشد اما تروی پیش از آنکه کلارا حتی او را بشناسد درباره او تحقیق کرده و مدتی است او را زیر نظر دارد.
آنچه برای کلارا تنها یک برخورد ناخوشایند و کوتاه به نظر می رسد برای تروی معنایی کاملا متفاوت دارد.
او در ذهن خودش آینده یی را تصور کرده است. آینده یی که کلارا بخشی از آن است.
اما مرز میان عشق، وسواس و کنترل کجاست؟ و هنگامی که یک نفر تصور کند دیگری متعلق به اوست، این تصور تا کجا می تواند پیش برود؟
رمان با جا به جایی میان زاویه های دید شخصیت ها به تدریج لایه های پنهان روابط، انگیزه ها و وسواس های انسانی را آشکار می کند و خواننده را به سمت حقیقتی تاریک درباره آنچه در پس یک رابطه ظاهرا عادی پنهان شده است می برد.
این داستان، داستان عشق نیست. این داستان، داستان یک قتل است.
فصل اول
به نظر می رسد وقتی این داستان را می خوانید داستان ما داستان عشق باشد. اما نیست. داستان ما، داستان یک قتل است. اما آن ماجرا، بعدتر اتفاق می افتد. نخست، عشق بود یا چیزی شبیه عشق. چیزی که شبیه عشق به نظر می رسید و رایحه اش را همچون پاشیدن مختصر عطری با خود داشت.
چیزی که درست به نظر می رسید چیزی که واقعی احساس می شد. چیزی که در حقیقت، از همان ابتدا، بسیار بسیار اشتباه بود.
وقتی برای نخستین بار تو را می بینم، کاملا مشخص است که تو پیش از آن مرا دیده یی. آن سوی اتاق ایستاده یی و بی پروا نگاهم می کنی. بدون آنکه کوچکترین ملاحظه یی نسبت به این احتمال داشته باشی که شاید توجهت برای من خوشایند نباشد. از این رفتار خوشم نمی آید. چه گستاخ، با خودم فکر می کنم چه طلبکار و با این حال، همزمان لرزشی هیجان انگیز برخلاف اصول فمینیستی و غریزه محافظت از خودم در امتداد ستون فقراتم می دود.
نگاهت در دریایی از رنگ های مشکی، ذغالی و سرمه یی می چرخد. دریایی از چهره های خسته که لبخند های مصنوعی روی شان کشیده شده است. بعد چشمت روی من می افتد، درست مثل برق انعکاس نور از صفحه ساعتی یا حلقه نامزدی که روی سقف اتاق می لغزد. چشمت روی من می ماند و رهایم نمی کند.
نویسنده: نورا مورفی
ژانر: تریلر روان شناختی، جنایی، معمایی، تعلیق
مترجم: دکتر آرش نوروزی ایران زاد
خلاصه: داستانی از قتل با این تصور آغاز می شود که شاید آنچه پیش روی خواننده است، داستان یک عشق باشد اما خیلی زود روشن می شود که حقیقت، چیز دیگری است: این داستان، داستان یک قتل است.
کلارا مارتین، وکیلی جوان و سختکوش، در یک مراسم حرفه یی با مردی با نام تروی وستون آشنا می شود. دیدار آنها در ابتدا ممکن است شبیه یک آشنایی معمولی باشد اما تروی پیش از آنکه کلارا حتی او را بشناسد درباره او تحقیق کرده و مدتی است او را زیر نظر دارد.
آنچه برای کلارا تنها یک برخورد ناخوشایند و کوتاه به نظر می رسد برای تروی معنایی کاملا متفاوت دارد.
او در ذهن خودش آینده یی را تصور کرده است. آینده یی که کلارا بخشی از آن است.
اما مرز میان عشق، وسواس و کنترل کجاست؟ و هنگامی که یک نفر تصور کند دیگری متعلق به اوست، این تصور تا کجا می تواند پیش برود؟
رمان با جا به جایی میان زاویه های دید شخصیت ها به تدریج لایه های پنهان روابط، انگیزه ها و وسواس های انسانی را آشکار می کند و خواننده را به سمت حقیقتی تاریک درباره آنچه در پس یک رابطه ظاهرا عادی پنهان شده است می برد.
این داستان، داستان عشق نیست. این داستان، داستان یک قتل است.
فصل اول
به نظر می رسد وقتی این داستان را می خوانید داستان ما داستان عشق باشد. اما نیست. داستان ما، داستان یک قتل است. اما آن ماجرا، بعدتر اتفاق می افتد. نخست، عشق بود یا چیزی شبیه عشق. چیزی که شبیه عشق به نظر می رسید و رایحه اش را همچون پاشیدن مختصر عطری با خود داشت.
چیزی که درست به نظر می رسید چیزی که واقعی احساس می شد. چیزی که در حقیقت، از همان ابتدا، بسیار بسیار اشتباه بود.
وقتی برای نخستین بار تو را می بینم، کاملا مشخص است که تو پیش از آن مرا دیده یی. آن سوی اتاق ایستاده یی و بی پروا نگاهم می کنی. بدون آنکه کوچکترین ملاحظه یی نسبت به این احتمال داشته باشی که شاید توجهت برای من خوشایند نباشد. از این رفتار خوشم نمی آید. چه گستاخ، با خودم فکر می کنم چه طلبکار و با این حال، همزمان لرزشی هیجان انگیز برخلاف اصول فمینیستی و غریزه محافظت از خودم در امتداد ستون فقراتم می دود.
نگاهت در دریایی از رنگ های مشکی، ذغالی و سرمه یی می چرخد. دریایی از چهره های خسته که لبخند های مصنوعی روی شان کشیده شده است. بعد چشمت روی من می افتد، درست مثل برق انعکاس نور از صفحه ساعتی یا حلقه نامزدی که روی سقف اتاق می لغزد. چشمت روی من می ماند و رهایم نمی کند.
آخرین ویرایش توسط مدیر: