اقیــانــــــوس
ژورنالیست(شایعه نویس)
ژورنالیست
سوشالمدیا
نویسنده رسمی ادبیات
مدیر بازنشسته
برترین ارسال کننده ماه
دیروز یه چیزی فهمیدم که دوست دارم باهاتون در میون بذارم.
یه روز بد داشتم. هیچی سر جاش نبود، حوصلهی هیچی رو نداشتم، فقط یه حس گنگ و سنگین توی سینهم بود که نمیتونستم اسمی براش بذارم.
نشستم و از خودم پرسیدم: «دقیقاً چی حس میکنم؟»
اول گفتم «بده دیگه، خب معلومه.»
بعد فشار آوردم روی خودم: عصبانیام؟ ناراحتم؟ نگرانم؟ خستهم؟
آخرش رسیدم به یه کلمه: «مأیوسم.» نه عصبانی، نه غمگین، مأیوس. از یه اتفاق مشخص، با یه آدم مشخص.
جالب اینجاست که همین که اسمش رو پیدا کردم، انگار نصف سنگینیش ریخت. چون قبلش با یه ابر تاریک بزرگ درگیر بودم، ولی حالا با یه چیز مشخص و قابل حل روبهرو بودم.
یه روز بد داشتم. هیچی سر جاش نبود، حوصلهی هیچی رو نداشتم، فقط یه حس گنگ و سنگین توی سینهم بود که نمیتونستم اسمی براش بذارم.
نشستم و از خودم پرسیدم: «دقیقاً چی حس میکنم؟»
اول گفتم «بده دیگه، خب معلومه.»
بعد فشار آوردم روی خودم: عصبانیام؟ ناراحتم؟ نگرانم؟ خستهم؟
آخرش رسیدم به یه کلمه: «مأیوسم.» نه عصبانی، نه غمگین، مأیوس. از یه اتفاق مشخص، با یه آدم مشخص.
جالب اینجاست که همین که اسمش رو پیدا کردم، انگار نصف سنگینیش ریخت. چون قبلش با یه ابر تاریک بزرگ درگیر بودم، ولی حالا با یه چیز مشخص و قابل حل روبهرو بودم.